#part75
حامی: رفتیم طرف هتل اتاق گرفتیم و هرکی رفت تو اتاق خودش
یا خستگی رفتم رو تخت دراز کشیدم
(2ساعت بعد)
از خواب بیدار شدم رفتم تو تراس منظره ی قشنگی بود نگاهم رفت سمت دریا دیدم یه اشنا اونجا نشسته
صورتشو برگردوند فهمیدم اوا عه
لباس پوشیدم و رفتم طرف دریا
....
وقتی رسیدم اوا روشو برگردوند تا منو دید اومد طرف و خودشو تو بغلم جا داد
اون اغوش قشنک تر از اون چیزی بود که فکر شو میکردم
نگاهش رو ازم میگرفت
همین که بود قشنگ بود
دست همو گرفتیم و به سمت هتل رفتیم
....
اوا: نمیدونم از کجا پیدام کرد
ولی کنارش اروم بودم
یدفه حامی وایساد یچیزی از تو یه جیبش در اورد و گرفت سمت من
با ذوق نگاهش کردم که رو کرد بهم و گفت
+میای برگردیم دوباره زندگی مونو بسازیم
با من ازدواج میکنی؟
_معلومه که ارههه
جوری داد زدم که کل کسایی که اطرافمون بودن برگشتن سمتمون و برامون دست زدن
راهمونو گرفتیم و رفتیم طرف هتل
ادامه دارد.....
نویسنده: Anita ♥️