eitaa logo
خاطرـہ اے בر خواب🎀🖇
178 دنبال‌کننده
292 عکس
96 ویدیو
10 فایل
🎧 شروعمون: ¹⁴⁰⁴/⁸/²⁴ 🎙️ وقتی حامیم می‌خونه، دلامون آروم می‌شن 🖤 Lyrics that feel like home 🔥 یه گوشه‌ی دنج برای دل‌های بی‌پناه 📍 Stay real, stay warm ᴡᴇʟᴄᴏᴍᴇ ᴛᴏ ʏᴏᴜʀ ᴄʜᴀɴɴᴇʟ ᴀɴᴅ ᴍɪɴᴇ. "عضو جمعیت نویسندگان📖" 📝𝟬𝟵𝟲 we: @haamimoonn @Adccfff
مشاهده در ایتا
دانلود
حامی : میخوای مامانتو خوشحال کنیم اوا : اره ولی چرا حامی : از وقتی رفتی مامانت ناراحت بود اوا : خب چه جوری سوپرایز کنیم حامی : من میرم خونه بعد تورو یواشکی میبرم اتاق مامان اوا : اخر تو ما رو سکته میدی 😂 حامی : خب همه باید تو زندگیشون خوشحال باشن اوا : اوکی اوکی ، حرف باید حرف خودش باشه حامی : بله دیگه حامی و اوا رفتن تو هتل حامی یواشکی رفت و دید مامان تو حال داره فیلم میبینه حامی رفت تا اوا رو بیاره داخل حامی : اوخ دقیقا جای حساس نشسته ( اروم ) اوا : چرا ( اروم ) حامی : تو حاله داره فیلم میبینه ، من میرم تو پشت سرم بیا اوا : باشه داشتن میرفتن که وقتی داشتن در رو میبستن صداش در اومد مامان اوا : حامی تو اومپی پسرم حامی: اره اره ، مامان تو فیلمتو ببین الان میخوام بخوابم مامان اوا : باشه برو بخواب وقتی رفتن تو اتاق اوا : وایی نزدیک بودا ( اروم ) حامی : اره واقعا ، حالا من برق خواموش میکنم میگم مامان لپ تابم رو برام بیاره چون پام پیج خورد اوا : باشه حامی برق رو خواموش کرد و رفت تو اتاق حامی : مامان ( یکم بلند ) مامان اوا : بله حامی : من پام پیج خورده نمیتونم راه برم میشه لب تابمو بیاری از اتاقت مامان اوا : اره میرم ادامه دارد ...... نویسنده : هانیه
اوا پشت در قایم شد مامان اوا رفت تو اتاق همینکه برق رو روشن کرد رفت لپ تاپ رو بگیره که یکی از پشت بغلش کرد مامان اوا : جیغغغغغغغغ اوا : سلام بر بهترین مامان مامان اوا : وایی این چه کاری بود ، داشتم سکته میکردم اوا : یه هیجان بودش مامان اوا : چطوری مادر ، چه جوری اومدی اوا : عالیممم ، با حامی اومدم مامان اوا : چطوری حامی رو دیدی که یهو حامی با کله اومد داخل حامی : وایی چرا جیغ زدی فک کردم اتفاقی افتاد بعد اخیش رو گفت و خودشو پرت کرد رو تخت مامان اوا حامی : استرس فراوان اوا : خیلی ممنون اومدی حرف مادر دختری رو خراب کردی حامی : خواهش میکنم مامان اوا : خب بگو چطوری همو دیدین و اشتی کردین حامی همه چی رو تعریف کرد مامان اوا : ایندفعه دیگه از هم جدا نمیشین حامی : چشم مامان اوا : خب برین بیرون من بخوابم ، قلب وایساد از دست شما حامی : خب اوا کجا بره مامان اوا : بره تو اتاق تو بخوابه ، به فاطمه هم خبر بده که نگران نشه اوا : باشه ولی حامی باید بره یه جا دیگه حامی : میرم تو حال بخوابم یکم فیلم ببینم و داستان بخونم اوا : و صدای تلویزیون رو زیاد نمیکنی که یه صدایی بیاد از خواب بیدار میشم حامی : چشم مامان اوا : خب شب بخیر اوا رفت تو اتاق حامی و تو اکسپلور میچرخید حامی : اوااااا بگیر بخواب ( داد ) مامان اوا : ساکت دارم میخوابم ( داد ) اوا : چرا داد میزنید چون از هم فاصله داریم دلیل نمیشه کر باشیم که ( داد ) مامان اوا : تو خودت داد زدی ( داد ) همه یهو از خنده منفجر شدن مامان اوا : همه بخوابید حامی : چشم ، شب بخیر اوا : شبتون بخیر ادامه دارد ....... نویسنده : هانیه
پارت لطفا ✨ بچها این روزا من زیاد نمیتونم بیام ایتا ولی هانیه تا جایی که میتونه بهتون پارت میده حالا من خودمم هر وقت تونستم پارت میدم
به آلمانی Hello نیست Hallo هست🙂 (کلاس آلمانی میرم) ✨ عامم مرسی از راهنماییت
عالی بود عزیزم مبالکه هورا ✨ قربونت♥️
عالیییی بودددد ✨ قلم هانیه بینظیرهههه😉
لطفا جج بگیرین خیلی کمیم البته ممبرا هم کمک کنین زیادشون کنیم + همه کمک کنین ✨ عااااا بچها ما هرچی تبلیغ میکنیم هیچی به هیچی همشم هم لف داریم ولی با این حال بازم پارت اینا رو بهتون میدیم
عالی بود عزیزم ✨ دست هانیه خانوم درد نکنههه💙
به خدا اخر برای رمانتون جون میدم ✨ نگوو دور ازجونت
انیتا خانم چرا ازتون خبری نیست ✨ بچها حالم این چند روزه خوب نبود ایتا نمیومدم ولی الان برگشتم
اوا: صبح با نوری که قصد کور کردنمو داشت از خواب بیدارشدم حوصله ی بلند شدنو نداتشم رفتم شراغ گوشی به فاطمه پیام دادم و بعدم رفتم یه دوش گرفتم تا مغزم از این همه اتفاقت عجیب و غریب این روزا دور بشه فاطمه: داشتم کار های شرکت و انجام میدادم که یه نوتیف از طرف اوا رو گوشیم اومد پیامشو باز کردم که نوشته بود: +سلام خوشگله خوبی؟ من که عالیم راستی با حامی اشتی کردیم دیگه نگران چیزی نباش کار یا اون دختره ام نداشته باش تا وقتی سمتمون نیست خطری نداره فاطمه: با نوندن پیامش هم خوشحال شدم هم تعجب کردم به هر حال براش نوشتم خوش باشید بعدم گوشی رو کنار گذاشتم و به کارام رسیدم حامی: از خواب بیدار شدم دیدم اوا نیست صدای اب میومد حتما حمومه اوا: از حمام که در اومدم موهام خشک کردم بعدم گوجه ای بستمشون رفتم پیش حامی که دیدم داره تو گوشی میگرده رفتم نشستم ویشش که گفت: حامی: اوا دارم بلیط میگیرم برا تهران اوکی هستی که اوا: عااا اره ولی اخه کلا دو سه روزه اینجاییم بیشتر نمونیم؟ حامی: نه بهتره برگردیم تهران و سریع عقد کینم اوا: باشه پس من برم وسایلامو جمع کنم حامی: اره برو جمع کن سه تا بلیط برای ساعت 9شب گرفتم بدو برو اماده شو اوا: باشه رفتم که وسایلامو جمع کنم کارای حامی عجیب بود نه به قبلش نه به الانش دلیل اون همه عجله رو نمیفهمیدم اما خوشحال بودم که بالاخره حامی برای خودم میشه ادامه دارد..... نویسنده: Anita 🎀