#part80
اوا: از خواب بیدار شدم ودیدم هواپیما فرود اومده و وسایلامو ور داشتم
با حامی و مامانم از هواپیما پیاده شدیم کارامونو کردیم
و یه تاکسی گرفتیم من و حامی رفتیم سمت خونه ی من
ولی مامانم رفت خونه ی خودش
وقیت رسیدیم یه اخیش از ته دل گفتم
هوف خسته شدیما
حامی: اره پدرمون با ناز کردنای خانوم در اومد😂
اوا: یه بالشت بردشاتم پرت کردم سمتش
من ناز کردم 😒💔
حامی: چی بگم
برو کارتو بکن بخواب فردا بریم تایم عقد اوکی کنیم
اوا: واقعااااا
حامی: اره بدو
اوا رفت کاراشو کرد بعدشم خوابید منم گرفتم خوابیدم
و فردا صبح بیدار شدم دیدم اوا هنوز خپابه رفتم بالا سروش داد زدم
+تنبل خانوم نمیخوای پاشی
اوا: حامی اذیت نکنن
حامی: پاشو بریم کار داریم
اوا: باشه
با بی حوصلگی از جام پاشدم
صبحونه خوردیم
اماده شدیم رفتیم سمت محضر
حامی: رفیتم کارا رو کردیم و فردا هم قرار بود عقد کنیم
ادامه دارد...
نویسنده: انیتا
#part81
"فردا"
اوا: ساعت هشت بودکه با الارم گوشی از خواب بیدار شدم
دستی رو صورتم کشیدم و با خودم گفتم وای خدایا الان باید از خوابم بگذرمم
از جام بلند شدم رفتم یه دوش ده دقیقه ای گرفتم
موهامو خشک کردم یه چیزی خوردم لباسامو پوشیدم رفتم سمت ارایشگاه
ارایشگر: به به عروس خانوم چقدردیر اومدی
اوا: ببخشید
•دو ساعت بعد•
اوا: دو سه ساعتی گذشته بودخشک شدم اونجا
ولی با صدای ارایشگر به خودم اومدم
ارایشگر: عروس خانوم کارت تموم شد
چقدر خوشگل شدی🙂✨
اوا: مرسیی
وای خیلی ناز شده بودم حامی منو میدید نمیشناختم😂🦦
حامی: موهامو مرتب کردم
اوفف چه دومادی شدم😁😂
رفتم ماشین و گرفتم
یه پیام به اوا دادم که بیاد بیرون
اوا: نوتیف اومد رو گوشیم بعلهه از طرف اقا دوماد بود
سریع رفتم بیرون و واهایی اون حامی بود چه خوشگل شده بود😭🤏🏻
حامیییی چه خوشگل شدیییی🥲
حامی: نه به اندازه شوما که فرشته💘😌
اوا: قربونتت برمم
حامی:در ماشین و براش باز کردم ورو کردم بش
بفرمایید بانو☺️
اوا: سوار شدم
تو راه حامی لهنگ گذاشته بود و با هم هم خونی میکردیم
وای چه شبی قراره بشههه
بهترین شب زندگیمو دارم سپری میکنم
سرمو از شیشه بیرون اوردم و داد زدم:
خداااا جوننن خیلییی دوًُسًــــــــتُـــــــ دارم
مِــــــــرًسًــــــــی که حً ـآمِــــــــی رو اوردی تو زنـــــــٌدگی مِــــــــن♥️🙃✨
حامی: دختر چیکار میکنی الان میوفتی سرتو بیار داخل دیوونه😂
اوا: مهم نیستت امشب بهترین روز منهه
دلم میخواد فریاد بزنم که تو مال منی
ادامه دارد......
نویسنده: 💘Anita
خاطرـہ اے בر خواب🎀🖇
#part81 "فردا" اوا: ساعت هشت بودکه با الارم گوشی از خواب بیدار شدم دستی رو صورتم کشیدم و با خودم
اینم یه پارت قنددددد خدمت شوماا 🤏🏻😭
اهنگه تو ذهنمه
حالا وای وای ، وای وای وای حالا وای وای 😂😂
🤍
یادمه ها ولی یادم نیست🤣🤡