#part85
ماهان: اوا
مامان🙃
اوا: مامان چییی
ماهان: مامان بیمارستانه
حالشم اصلا خوب نیست
اوا: ماهان چی میگی😭(گریه)
ماهان: بیا بیمارستان
اوا: با همون حال بد لباس پوشیدم سریع رفتم بیمارستان
رسیدم بیمارستان رفتم سمت پذیرش
پرستار: بفرمایید خانم
اوا: زهرا صادقی کدوم بخشه
پرستار: ای سیو
اوا: مرسی
رفتم پیش ماهان
نشسته بود سرشو گرفته بود تو دستاش
ماهان: اومدی
اکه چیزیش بشه چی🙂
اوا: چیزی نمیشه 🙂
ماهان: تو ناراحت نباش
اوا: ماهان چجور میشه ناراحت نباشم
مادرمه خب😭💔
ماهان: 🙃
به حامی گفتی
اوا: نه
الان میگم
گوشی رو برداشتم زنگ زدم حامی
حامی: جانم؟
اوا: حامی🙂
مامانم بیمارستانه حالشم خوب نیس خودتو برسون
حامی: وای
میام الان
دلارام: اوا اومدی
بیاید ابمیوه گرفتم براتون
بخورید بهتر شید
اوا: من هیچی از گلوم پایین نمیره🙂💔
دلارام سعی داشت دلداریم بده اما من فقط منتظر این بودم که صدای مامانمو بشنوم
یک ساعت
دو ساعت
سه ساعت
ساعت ها میگذشتن
ماهان،حامی، دلارام،بابام همه جمع شده بودن
اما من تنها بودم مامان نبود
یدفه صدای دستگاه ها بلند شد
همه ی پرستارا و دکترا هجوم بردن به اتاق
و من منتظر برگشت مامانم بودم 💔
دکتر اومد بیرون
منتظر بودم حرفی بزنه
اما هیچی نمیگفت
اوا: دکتررر مامانم چیشد خوبهه(داد)
دکتر اروم خانم اینجا بیمارستانه
اوا: خب یچیزی بگید
دکتر:.....
ادامه دارد.....
نویسنده:🌝 Anita
خاطرـہ اے בر خواب🎀🖇
#part85 ماهان: اوا مامان🙃 اوا: مامان چییی ماهان: مامان بیمارستانه حالشم اصلا خوب نیست اوا: ماها
پارت جدید تقدیم به نگاهتون🕯🙃
خاطرـہ اے בر خواب🎀🖇
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_g1qoayd&btn=بگو.بانو🤍
یزید های گرامی این ناشناس بی صاحاب و پر کنید بپارتم😒😂