eitaa logo
خاطرـہ اے בر خواب🎀🖇
174 دنبال‌کننده
293 عکس
96 ویدیو
10 فایل
🎧 شروعمون: ¹⁴⁰⁴/⁸/²⁴ 🎙️ وقتی حامیم می‌خونه، دلامون آروم می‌شن 🖤 Lyrics that feel like home 🔥 یه گوشه‌ی دنج برای دل‌های بی‌پناه 📍 Stay real, stay warm ᴡᴇʟᴄᴏᴍᴇ ᴛᴏ ʏᴏᴜʀ ᴄʜᴀɴɴᴇʟ ᴀɴᴅ ᴍɪɴᴇ. "عضو جمعیت نویسندگان📖" 📝𝟬𝟵𝟲 we: @haamimoonn @Adccfff
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/Water_wave دوستان چنل زدم😂💔 خیلی یهویی😂😂 پاشیدد بیاین
خاطرـہ اے בر خواب🎀🖇
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_g1qoayd&btn=بگو.بانو🤍 ناشناس بیایید پارت بدم🌚
ناشناس که نمیاید لف هم که داریم بعد توقع پارت هم دارین؟؟ این چه وضعیه حداقل امار بالا نمیره بیایین ناشناس احساس میکنم دارم برا خودم پارت میدم
چه رنگی رو دوست داری خودم مشکی و چری🫠 🌝 ابی و چری🥲🤏🏻 برا ابی جون میدممم
نمیدونم چرا از این که آوا ناراحت میشه خوشم میاد میخندم دیونه ام بنظرت🤣 🌝 اصلاا دیوونه نیستی🤣 حس منمم همینهههه😂😂
چنلت درمورد چیه🧐 🌝 دلیه احساساتمو توش بروز میدم بیاییدد خوشحال میشمم
پارتتتتتتتتت 🌝 ناشناس و پر کنیدد ناشناس نمیان حداقل چنلم بیایدد یذره بفعالمم
شمامم با دروازه بان ارژانتین درگیرینننن🔪🤓
منم با دروازه بان ارژانتین درگیرم تنها نیستی خیلی دروازبان بیخودی بود💔🗡😐 🌝 خیلییی افتضاحح بودددد 5،6بارجلو توپ هارو گرفتتت یعنی نمیگرفت اسپانیا 5 _0برده بودددد🤦‍♀🤓
میگم نمیشه آوا رو با ماشین زیر کرد🤓😁 🌝 چرا نشهههه🦦 با هم زیر میکنیمممم
الان میریم تو فاز قبرستون 🌝 ارههه دلم حلوا میخواد الان اوا اینا حلوا میخورن🤓🤓🤣
&روز خاک سپاری& اوا: امروز روزی بود که باید کسی که کل وجودم بود و به دست خاک میسپردم🙃 از اون روز من تنها و تنها تر از قبل شدم داشتن خاک و میریختن داشتن قلب منو خاک میکردن تنهایی عذاب اور بود یه دفعه داد زدم جلو خودم نگرفتم یعنی نتونستم +نکنیدد نریزید مامانم هنوز هستت مامان من همین جاست(داد) 😭❤️‍🩹 مامان بلند شو بگو اینجایی مامانن دلارام: سعی داشتم اوا رو اروم کنم اما نمیشد نمیتونستم تو بغلم جاش داده بودم اما هی اینور و اونور میشد داد و بیداد میکرد حقم داشت زمان میگذشت همه یکی یکی میومدن و به اوا تسلیت میگفتن اوا: همونجور که تو بغل دلارام زجه میزدم یکی یکی میومدن و تسلیت میگفتن اینا چرا نمیفهمن مامان من نرفته🙂 فاطمه: اوا تسلیت میگم غم اخرت باشه دلارام: اوا یچیزی بگو اوا: 🙂❤️‍🩹 فاطمه، دوستام، دوستای حامی، دوستای ماهان، زنعمو، عمو، داییم، زنداییم، خالم همه یکی یکی اومدن و تسلیت گفتن داستم دیوونه میشدم دلارام و بابام و ماهان داشتن میرفتن دلارام سعی داشت منو ببره اما من نمیرفتم من باید میموندم پیش مامانم ❤️‍🩹 حامی:با زور و هزار دردسر راضیش کردیم بیاد بریم خونه وقتی رسیدیم اوا رفت تو اتاق و بیرون نیومد دلارام همش دور بود ماهان که اندازه چند سال پیر شده بود هیچ حرفی نمیزد هیچ حرکتی انجام نمیداد خسته بودم دراز کشیدم رو کاناپه و خوابم برد یدفه از خواب بیدار شدم نگاهی به ساعت کردم ساعت4بود همه خواب بودن رفتم تو اتاق سری به اوا بزنم در و باز کردم اما.... ادامه دارد.... نویسنده: 🌝👀Anita