#part1
«از زبون حامیم»
حامی: بعد از کنسرت بود تقریبا ساعت
ده شب با بچه های بند خداحافظی کردمو رفتم طرف ماشین.
ماشینو روشن کردم و راه افتادم سمت خونه پشت چراغ قرمز بودم که یکهو یکی زد به شیشه ماشین،
یه دختر خیلی زیبا و خوشگل بود چند ثانیه مات و مبهوت چشماش بودم که یکهو بهم گفت شما حالتون خوبه؟
به خودم اومدم، ب.. بله خوبم جانم بفرمایید، آقا من میخواستم برم خیابون جنت آباد شرقی از کدوم طرف باید برم؟
بهش آدرسو دادم و رفت. با خودم گفتم عجب دختر خوشگلی بود خیلی هم موادب بود.
خلاصه بعد از چند دقیقه رسیدم خونه
هنوز تو فکرش بودم از جلو چشمتش ثانیه ای نبود که صورت زیباش محو بشه.
فردا صبح بت صدای تلفنم از خواب بیدار شدم، فزید بود جواب دادم گفت
حامیم باید واسه کنسرت فردا آماده بشیم سریع بیا سالن.
اوکی الان میام آماده شدم و رفتم سالن که
ادامه دارد...
نویسنده: غزل
#رمان
هدایت شده از 𝐆𝐡𝐚𝐳𝐚𝐥 ریپم
#part2
حامی: دیدم سالن تاریکه بعد از چند ثانیه یکهو چراغ های سالن روشن شدن، دیدم همه بچه ها ایستادن و اعضای بند هم دارن برای من آهنگ تولدت مبارک رو با ساز هاشون مینوازن، آخ پاک یادم رفته بود که امروز تولدمه😂
از همه بچه ها تشکر کردم و همه باهم نشستیم و کیک خوردیم.
بعد از چند دقیقه دیدم عموم پیام داده نوشته بود حامی فردا صبح بیا شرکت کار فوری باهات دارم راستی تولدتم مبارک!
براش نوشتم باشه فردا میام و بابت تبرسک تولش ازش تشکر کردم.
فردا صبح بیدار شدم و یه دوش گرفتم بعد لبای پوشیدم یه تیشرت زرشکی پوشیدم با یه شلوار لی مشکی و راهی شدم که برم شرکت عموم.
وسط راه بودم که عموم زنگ زد،
عمو حامد: حامی پسرم کجایی چقدر دیر کردی!
حامی: عمو جان تو راهم دارم میرسم.
عمو حامد: پسرم زود باش سریع خودتو برسون...
حامی: باشه عمو خدافظ
عمو حامد: خدافظ.
حامی بعد از چند دقیقه به شرکت عموم رسیدم اونجا خیلی بزرگ بود بالاخرع به دفتر عموم رسیدم سلام علیک کردیم یه دختری هم اونجا بثد که بهش میخورد دو سه سال از من بزرگ تر باشه از تیپش و طرز صحبت کردنش خوشم نیومد.
عمو حامد: حامی جان پسرم چای میخوری یا قهوه؟
حامی هیچی عمو دستت درد نکنه.
----------------
_حامیم
+حامد
+خواهش میکنم پسرم دست تو درد نکنه که تا اینجا اومدی، راستش عمو میخواستم درمورد یچیز خیلی مهم باهات صحبت کنم.
_درمورد چی عمو جان؟
ادامه دارد...
نویسنده: غزل
هدایت شده از 𝐆𝐡𝐚𝐳𝐚𝐥 ریپم
part3
+راستش عموتو دیگه 28 سالته و باید ازدواج کنی.
_ با لحن سرد: چشم عمو درموردش فکر میکنم.
+اممم خب عمو راستش فاطمه خانم
همین خانمی که اینجا نشستن
_حرفشو قطع کردم و گفتم عمو نمیخوای بگی که باید با این خانم ازدواج کنم!
+عمو میدونی این کی هستن؟
_عمو برام مهم نیست کی هستن من یه نفر دیگرو دوست دارم.
-----------------
×فاطمه
×هعیی پس نمیدونی من کیم!
_برام مهم نیست کی هستی گفتم که من یه نفر دیگه رو دوست دارم.
از اون اتاق لعنتی زدم بیرون داشتم اژ شرکت میزدم بیرون که دیدم همون خانمی که اون شب ازم آدرس پرسید از توی ماشین پیاده شد متعجب شدم آخه اینجا چیکار میکنه رفتم سمتش...
---------------------
☆آوا
_سلام خوب هستید؟
☆سلام ممنونم شما؟
_حامی صالحی هستم همونی که اون شب ازش آدرس پرسیدید
☆آها تازه یادم اومد خوب هستین آقای صالحی؟
_ممنونم شما اینجا چیکار میکنید؟
☆محل کارم اینجاست شما اینجا چیکار میکنید؟
_اممم این شرکت مال عمومه
☆بسیار هم عالی من برم داره دیرم میشه خوشحال شدم از از دیدنتون خدانگهدار.
_همچنین، خدانگهدار
ادامه دارد...
نویسنده: غزل