تاحالا شده با خودت بگی من خیلی گناه کردم به اندازه ای که ممکنه خدا منو نگاه هم نکنه...؟
امروز میخوام یه داستان بگم...
داستانِ تحول پسری که دخترباز بود و هر گناهی که فکرشو بکنی کرده بود!
زندگیم شده بود دختر بازی!
با چند تا رفیقام تو خونه مجردی هر غلطی که بگی کردیم...
من حدود دو سال پیش گناهی نبود که نکرده باشم...
به هیچی هم اعتقاد نداشتم حتی امام حسین و عاشورا و...
میگفتم همه رو آخوندا ساختن
شب عاشورا داشتم با ماشین تو خیابون گشت میزدم یه دختر خانم چادری رو دیدم که داشت میرفت سمت هیئت عزاداری...
منم به هر زوری که بود سوارش کردم بردمش خونه مجردی
اونم از اولش فقط گریه میکرد و میگفت بابا مگه تو غیرت نداری!شب عاشوراعه خجالت نمیکشی؟
منم میگفتم من این چیزا حالیم نیست
تو عاشورا دو تا عرب باهم دعواشون شده خب به ما چه؟