دلم خواست بنویسم از روزهایی که دارند میگذرند ولی با لحظه لحظه اش به قول معروف تمام گوشت تنمان میلرزد...💔
این رمضان هم رفت و ما باز دستمان خالی ست...💔
دستمان به دامن خودتان یا صاحب الزمان(عج) (:
مدام می آیم که بنویسم ولی منصرف میشوم و میروم دنبال کارهایم ولی خب این بار شاید شروع کنم...
[ ف.قاف ]
-📸ـ
+چهل روز است که گذشته؟!
... چه میگویید بابا من که باور ندارم چهل روز از رفتنش گذشته باشد ،من هنوز توی آن سحر یک شنبه گیر کرده ام!
همان سحری که دعای سحرِ شبکه اصفهان قطع و شد و ناگهان گفته شد
«انا لله و انا الیه راجعون»
داشتم آب میخوردم از آشپزخانه آمدم بیرون و گفتم نه خدایا نه رهبرمان نرفته باشد...
ولی انگار تو مشتاق بودی به رفتن و رفتی و ما ماندیم...
ما ماندیم و آرزو های مانده بر دل 💔
آقا جان آروز هایم میدانی چه بود ؟
روزِ معلمی در بیت بیایم و برایتان صحبت کنم آنقدر معلم خوبی باشم که بعد از خدا ب چشم مسئولان دعوت کننده به بیت بیایم و من هم دعوت شوم...
بیایم و بگویم یک کاری کرده ام گوش داده ام به حرف هایت و «هویت سازیِ ملی و اسلامی» انجام داده ام...
همان چیزهایی را انجام داده ام که همواره در دیدار هایتان در ۱۲ اردیبهشت هرسال از معلمان میخواهید...
اما چه کنیم دست تقدیر جور دیگری برایمان خواست..
خواست تا
شهادت حاج قاسم ببینیم
شهادت سید حسن نصرالله ببینیم
شهادت سید ابراهیم رئیسی ببینیم
جنگ ببینیم
اغتشاش ببینیم
همه چیز ببینیم
دیدیم و دلمان به شما گرم بود اما...
آخر سر هم دیدیم آنچه را که از آن میترسیدیم
رفتن شما را هم دیدیم💔
و از آن روز دیگر چشممان چیزی را نمی بیند(:
.
.
.
ف.قاف