همه چیز از اونجا شروع شد که پام رو گذاشتم تو دورانِ مضخرفِ نوجوونی!!
بنظرم این دوران، وقتیه که شخصیت اصلیه آدما شکل میگیره؛
وقتیه که آدم راه خوب یا بد رو انتخاب میکنه برای ادامهی زندگی...
بعضیا هم اون وسط گیر میکنن!
دقیقا مثل من...
در ظاهر واقعا عالین، اصن بیستتت
اما باطنشونو وقتی نگاه میکنی، میبینی تا خرخره تو کثافت و گناه گیر کرده.
داره دست و پا میزنه، داره خودشو پاره میکنه بیاد بیرون، خودشو نجات بده؛ ولی دیگه هیچ امیدی به خودش نداره..
اما یهو به خودت میای میبینی امیدی که از دست داده بودی رو خدا ۱۰ برابرشو بهت داده!
چون از کارات پشیمون بودی، چون میخواستی برگردی سمتش، چون از ته دلت اون راه خوب رو میخواستی...
وقتی خانوادهی خودت قلبتو میشکونن خیلی سخت میشه تیکه هاشو بهم چسبوند؛
من دیگه تحمل اینهمه بدی رو ندارم...