🌷 #رمان_واقعی_نسل_سوخته 🌷
قسمت #صد_و_چهل_چهارم
تو ... خدا باش
بالای ⛰کوه ...
از اون منظره زیبا و سرسبز به اطراف نگاه می کردم ... دونه های تسبیح،بالا و پایین می شد و سبحان الله می گفتم ... که یهو کامران با هیجان اومد سمتم ...
- آقا مهران ... پاشو بیا ... یار کم داریم ...
نگاهی به اطراف انداختم ...
- این همه آدم ... من اهل پاسور نیستم ... به یکی دیگه بگو داداش ...
- نه پاسور نیست ... مافیاست ... خدا می خوایم ... بچه ها میگن ... تو خدا باش ...
دونه تسبیح توی دستم موند ... از حالت نگاهم، عمق تعجبم😳 فریاد می زد ...
- من بلد نیستم ... یکی رو انتخاب کنید که بلد باشه ...
اومد سمتم و مچم رو محکم گرفت ...
- فقط که حرف من نیست ... تو بهترین گزینه واسه خدا شدنی ...
هر بار که این جمله رو می گفت ...
تمام بدنم می لرزید ... شاید فقط یه نقش، توی بازی بود اما ... خدا ... برای من، #فقط_یک_کلمه_ساده_نبود ...
#عشق بود ... #هدف بود ... #انگیزه بود ...
#بنده خدا بودن ... #برای_خدا بودن ...
صداش رو بلند کرد سمت گروه که دور آتیش حلقه زده بودن...
- سینا ... بچه ها ... این نمیاد ...
ریختن سرم ... و چند دقیقه بعد ... منم دور آتش نشسته بودم ... کامران با همون هیجان داشت شیوه بازی رو برام توضیح می داد ...
برای چند لحظه به چهره جمع نگاه کردم ... و کامرانی که چند وقت پیش ... اونطور از من ترسیده بود ... حالا کنار من نشسته بود ... و توی این چند برنامه آخر هم ... به جای همراهی با سعید ... بارها با من، همراه و هم پا شده بود ...
- هستی یا نه؟ ... بری خیلی نامردیه ...
دوباره نگاهم چرخید روی کامران ... تسبیحم رو دور مچم بستم ...
- بسم الله ...
تمام بعد از ظهر تا نزدیک اذان مغرب رو مشغول بازی بودیم ... بازی ای که گاهی عجیب ... من رو یاد دنیا و آدم هاش می انداخت ...
به آسمون که نگاه کردم ... حال و هوای پیش از اذان مغرب بود ...
وقت نماز بود و تجدید وضو ... بچه ها هنوز وسط بازی ...
ادامه دارد...
🌸نويسنده:سيدطاها ايمانی🌸
https://eitaa.com/asheqaneh_arefaneh
خود را در آینه دیدم
پرسش همیشگی گلویم را گرفته بود
من کیستم ؟
یک گوله فراغ ؟
یا یک آتش خشمناک ؟
تورا تماشا کردم
دانستم..!
من آن توام
و تو آن من !
#پوریا_حیدری
@asheqaneh_arefaneh
مدتیــــست دلم شکســــته از همان جای قبلـی … !
کاش میشد آخر اسمــت نقطه گذاشت تا دیگر شــــروع نشوی … !
کاش میشـــــــد فریاد بزنم : “ پایــــــان ”
دلم خیـــــــلی گرفته اســـت …………..
اینجا نمیتـــــوان به کسی نزدیـــــــک شـــــــد …
آدمهـــا از دور دوست داشتــــنی ترنــــد … !
@asheqaneh_arefaneh
دلتنگی میکنم... ولــی حق نـــــدارم بهانہ بگیرم... به یادت می افتم... ولی حـق نـدارم اشک بریزم... تو را میخـواهم... ولــی حـق نــدارم سراغــت را بگـیرم... خــواب تورا میبینم... ولــی حق ندارم تعبـیر آمدنـت را کـنم... بـی قرار میشـوم... ولــی حـق گلایه ندارم... دلـم می گــیرد... ولــی حتـــــی حــق صداکردنت را ندارم... """"قول داده ام"""
@asheqaneh_arefaneh
شعر یعنی !!!سوز شاعر نیمه شب
شعر یعنی!!!! قافیه در تاب و تب
شعر یعنی !!!!!سوختن یا ساختن
شعر یعنی !!!!!زندگی را باختن
شعر یعنی !!!!!حرف دل با انتظار
شعر یعنی!!!!!! لحظه لحظه بیقرار
شعر یعنی !!!!!!!تو ٬ یعنی زندگی
شعر یعنی !!!!!!!!!لذت آزادگی
شعر یعنی !!!!!درد یعنی سوگ یار
شعر یعنی !!!!!!!عاشق چشم نگار
شعر یعنی !!!!!!!روزها دلواپسی
شعر یعنی!!!!! گم شدن در بیکسی
شعر یعنی !!!!!رقص گلها در کلام
شعر یعنی !!!!!!حرف دلها والسلام
شعر یعنی !!!!!!!من صبور غصه ها
شعر یعنی !!!!!!!شاعری در قصه ها
🌹🌹🌹🌹🌹🌹
#ازطرف_مدیر_کانال
@asheqaneh_arefabeh
پرورگارا تورا به جان زهرایی صغیره قسمت میدهم ....🙏
این اعضای کانالو به کربوبلا مشرف کن ...
الخصوص چشمانشون رو به دیدن قطب عالم امکان حضرت صاحب الزمان نائل کن
#السلام_علیک_یا_اباعبدالله_الحسین😔
#السلام_علیک_یاصاحب_الزمان😔🙏
@asheqaneh_arefaneh
🌸🍃🌸
🍃🌸
🌸
#رمانجذابِ
#سوسویعشق🍃
#پارت۳۵
نویسنـد: #مائدهعالےنژاد
رفتیم تو آشپزخونه و ندا گوجه و خیار رو خورد میکرد منم ماکارانی رو گذاشتم دم بکشه..
+وای رهااا
-روم برگشت طرفیش! -جان؟
+ رها رها رهاا
چاقوشو کبوند رو ظرف منتظر نگاهش کردم که گفت:
+من گوشیم سایلنت بود اصلا حواسم نبود چند تا تماس بےپاسخ دارم
-از کی؟! حتما از خاله نه؟!
زودباش زنگ بزن
خجالت نمیکشی؟
از نگرانی دل تو دلش نیست که..
+وای ندا پیاز داغ نشو
ادای مامانارو در اوردم و دست به کمر با ملاقه تو دستم گفتم:
-حیا کن دختر..
ندا رفت زنگ بزنه و منم بساط شامو چیدم..
حامدم داشت با بچه ها بازی میکرد..
روی میـز شام خوردنو دوست نداشتم
سفره رو پهن کردم و حامد و راحیل با دیدن سفره اومدن کمکم...
نشستیم سر سفره و نداهم اومد..
برای حامد کشیدم و به ندا تعارف زدم و به بچه هاهم دادم..
داشتیم تو سکوت داشتیم میخوردیم که با سوالی که حامد کرد غذا پرید تو گلوم..
راحیل با دستای کوچیکش میزد پشتم
و با لحن بچه گونش مےگفت:
"الحمدلله"
بین سرفه میخندیدم از این حالت راحیل
لیوان آب ندا رو از دستش گرفتم و دوقلوپ خوردم و سرفه ام بند اومد...
رو کردم به حامد و گفتم:
-مگه میدونی؟!
با دلخوری گفت:
+نمیدونم؟!
خب تو که...
نزاشت چیزی بگم که وسط حرفم پرید و گفت:
+رها من شنیدم حرفاتونو..
نگاهی به ندا انداختم که چهرش خونسرد بودو داشت غذاشو میخورد...
معلوم نبود پشت چهره ی خونسردش چی قایمه...
خدا میدونه چه فکری تو سرشه که اینقدر آرومه..
-خب؟! چی بگم حامد؟
+بگو میخوای چیکار کنی رهاخانوم
بگو..از چی مرددی؟!
من باهاتم
تو هر تصمیمی بگیری..
وقتش بود..
باید میگفتم..
💌] #ادامـهدارد..
|ڪپےممنوع🚫
@asheqaneh_arefaneh💥
اونی که دوستت داره اذیتت میکنه ولی بعدش از دلت درمیاره، اونی که دوستت نداره اذیتت میکنه ولی بعدش طلبکاره که تو باید معذرت خواهی کنی
@asheqaneh_arefaneh
هيچ جوره نميتونم
جلوی رفتنت رو بگيرم
حتی اگه كوه بشم
تو تونل ميزنی و از من رد ميشی
اما بدون بعد از رفتنت اين كوه ريزش ميكنه!
ديگه نميتونی برگردی...
@asheqaneh_arefaneh
توی آینه خودم رو دیدم و شکلک درآوردم .
زدم زیر خنده . اون هم از ته دل !
چقدر خنده به من می آمد و بی خبر بودم !
#حامد_صالحی
@asheqaneh_arefaneh