eitaa logo
☀کانون مهدوی به دنبال آفتاب
1هزار دنبال‌کننده
9هزار عکس
2.7هزار ویدیو
127 فایل
@Sushyyant 📲 ایتا https://eitaa.com/joinchat/2926182411Cf13aa564ef 👌کپی مطالب جهت نشر و شناخت منجی بلامانع است
مشاهده در ایتا
دانلود
سوت پایان را بزن من حریف هرزگی تو و احمق بودن خودم نمی شوم . . . @asheqaneh_arefaneh
نفرین به توی نامرد که با زیباترین نقاب به چهره رفیق درآمدی نفرین بر آن مرامی که اینگونه به اعتمادم خیانت کرد @asheqaneh_arefaneh
هر که را دیدم خیانت کرد و رفت هر که با من بود یار من نبود هر که آمد بر دلم زخمی گذاشت خود ندانستم از این غمها چه سود @asheqaneh_arefaneh
بی وفایی کن وفایت می کنند ، با وفا باشی خیانت می کنند مهربانی گرچه آیینه ی خوشیست ، مهربان باشی رهایت می کنند . . . @asheqaneh_arefaneh
آنقــدر مرا سرد کرد از خودش .. از عشق ..کــه حالا بــه جای دلبستن یخ بسته ام آهای !!! روی احساسم پا نگذاریــد ..لیز می‌‌خوریــد @asheqaneh_arefaneh
🌼شعرهای عاشقانه و عارفانه🌼: 💠 #چله_نوکری ⏮ #روز_سی_ششم هرچه بد تا میکنم با من مدارا میکنی😢 از سر لطفو کرم با بی حیا تا میکنی 😔مولا جان کی...😔 #چله_نوکری 36 @asheqaneh_arefaneh ─═इई 🍃🌷🍃ईइ═─
مــن همه ی حرف هایی که پشت سرت بود را به جـــان خریدم و تـــو همه ی من را  به یک حــرف فروختـــی @asheqaneh_arefaneh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌸🍃🌸 🍃🌸 🌸 ‌ ❤️ ۲۴ نویسنده: بابت دیر جواب دادنش و پنهون کاریاش عصبے شده بودم و خواستم یه جورے سرش خالے کنم که با لحن صداش کاملا منصرف شدم، نتونستم بد برخورد کنم!! +رها؟ -سلام،جان؟ +خواهری؟! -جانِ خواهری چیشده ندا؟! حرف بزن! صداش گرفته بود.. وقتے همدردے منو دید بیشتر تا اینکه سعے کنه خودشو آروم کنه و هرچے که باعث ناراحتیش میشه رو بریزه بیرون و دست از پنهون کاریاش برداره سریع به حالتی که انگار "هیچی نشد" برگشت.. لحن صداش محکم تر بود ولے دیگه گرفته نبود! اینهمه وانمود کردنش برای چیه!!!؟ کفری شدم و محکم تراز خودش گفتم: +میخوام ببینمت! بیا اتاقم! اونم یجایی توهمین ساختمون بود دیگه!! توهمین بیمارستان بهش فرصت حرف زدن ندادم و قطع کردم.. باید بدونم چه اتفاقی داره میوفته!! به یه ربع نکشید که در اتاق زده شد به هوای اینکه نداست خودم بلند شدم و رفتم درو باز کنم درو باز کردم و ندا تو چهار چوبه در ظاهر شد گرفته و غمزده بود اما وانمود میکرد که خوبه و هیچی نیست!! قاب زده بود اما خیلے ضایع بود برای من! یعنی من نمیفهمم حالش خوبه یا نه؟! درو بازتر کردم تا بیاد داخل! -بیاتو! درو پشت سرش بستم و رفتم روبروش دیگه از این کلافگے و سردرگمے خسته شده بودم دوتا بازو هاشو تو دستام گرفتم و انگار که اختیار دست خودش نباشه باهام همکاری میکرد! -چته ندا هان؟ چتهه!! حق و ندونسته و بےخبر از همه چے دادم به خودم که چرا نمیدونم! که چرا از هیچے خبر ندارم! هنوز عصبانیتمو کامل سرش خالی نکردم که به گریه افتاد و اشکاش میریخت: +اخههه چیکارم داری تو هاان؟ چرا ولم نمیکنییی چرا به حال خودم نمیزاریییم به هق هق افتاد: خس..ته..شدم..می..فهم..ی؟؟ خستهههه! بازم منو با حرکتش و رفتارش غافلگیر کرد! این ندا بود؟؟ بهت برم داشته بود واقعا نمیدونستم باید چیکار کنم! به من چه ارتباطی داشت؟؟ سریع نشوندمش سر صندلی و گفتم آروم باشه! خودمم تلفن زدم آب بیارن!! آب و که خورد آروم تر شده بود! نشستم کنارشو دستاشو گرفتم تو دستم!! یه ترس عجیبی تو چشاش میخوندم که برای من قابل درک نبود! سریع دستشو از دستام بیرون کشید و بلند شد و فقط با یه جمله از اتاق بیرون رفت: " من برم، باید به بیمارا سر بزنم" یعنے چے این رفتاراش خداایاا دارمم دیوونه میشممم.. 💌] .. |ڪپی ممنوع📛 @asheqaneh_arefaneh 💥
🌷 🌷 قسمت و الله خیر حافظا اشک توی چشمم 😢✋حلقه زد ... خدایا ... من بهت اعتماد دارم ... حتی وسط آتیــ🔥ــش ... با این امید قدم برمی دارم ... که تمام این مسیر به خواست توئه... و تویی که من رو فرستادی ... ولی اگر تو نبودی ... به حق نیتم ... و توکلم نگهم دار و حفظم کن ... تو رو به تسبیحات فاطمه زهرا قسم ... از جا بلند شدم و رفتم سمت اتوبوس ... - بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ ... اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ ... لاَ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلاَ نَوْمٌ ... و اولین قدم رو گذاشتم روی پله های اتوبوس🚍 ... مسئول گروه ... توی در باهام سلام و احوال پرسی کرد ... _داداشت گفت حالت خوب نیست ... اگه خوب نیستی برگرد ... توی کوه حالت بهم بخوره ممکنه نشه کاری برات کرد ... وسط راه می مونی ... به زحمت خودم رو کنترل کردم و لبخند زدم ... _نه خوبم ... چیزی نیست ... و رفتم سمت سعید ... نشستم بغلش ... - فکر کردم دیگه نمیای ... - مگه تو دار دنیا چند تا داداش دارم ... که تنهاشم بزارم؟ ...😉 تکیه دادم به پشتی صندلی ... هنوز توی وجودم غوغایی به پا بود ... غوغایی که قبل از اینکه حتی فرصت آرام شدن پیدا کنه ... به طوفان تبدیل شد ... مسئول گروه از جاش بلند شد و چند قدم اومد جلو ... _سلام به دوستان و چهره های جدیدی که تازه به گروه ما ملحق شدن ... من فرهادم ... مسئول گروه و با دو نفر دیگه از بچه ها ... افتخار همراهی شما و سرپرستی گروه رو داریم ... ادامه دارد... 🌸نويسنده:سيدطاها ايمانی🌸 https://eitaa.com/asheqaneh_arefaneh
🌷 🌷 قسمت جذام ... !!! به هر طریقی بود ... بالاخره برنامه معرفی تموم شد ... منم که از ساعت 2 بیدار بودم ... تکیه دادم به پشتی صندلی و چشم هام رو بستم ... هنوز چشم هام گرم نشده بود ... که یه سی دی ضرب دار و بکوب گذاشتن ... صداش رو چنان بلند کردن که حس می کردم مغزم داره جزغاله میشه ... و کمتر از ده دقیقه بعد یکی از پسرها داد زد ... - بابا یکی بیاد وسط ... این طوری حال نمیده ... و چند تا از دختر، پسرها اومدن وسط ... دوباره چشم ها رو بستم ... اما این بار، نه برای خوابیدن ... حالم اصلا خوب نبود ... وسط اون موسیقی بلند ... وسط سر و صدای اونها ... بغض راه گلوم رو گرفته بود ... و درگیری و معرکه ای که قبل از سوار شدن به اتوبوس توی وجودم بود ... با شدت چند برابر به سراغم برگشته بود ... _خدایا ... من رو کجا فرستادی؟😭 ... داره قلبم میاد توی دهنم... کمکم کن ... من ... تک و تنها ... در حالی که حتی نمی دونم باید چی کار کنم؟ ... چی بگم؟ ... چه طوری بگم؟ ... اصلا ... تو، من رو فرستادی اینجا؟ ... چشم های خیس و داغم بسته بود ... که یهو حس کردم آتش گداخته ای به بازوم نزدیک شد ... فلز داغی که از شدت حرارت، داشت ذوب می شد ... از جا پریدم و ناخودآگاه خودم رو کشیدم کنار ... دستش روی هوا موند ... مات و مبهوت زل زد بهم ... _جذام که ندارم این طوری ترسیدی بهت دست بزنم ... صدات کردم نشنیدی ... می خواستم بگم تخمه بردار ... پلاستیک رو رد کن بره جلو ... اون حس به حدی زنده 🔥و حقیقی بود ... که وحشت، 😭😰رو با تمام سلول های وجودم حس کردم ... و قلبم با چنان سرعتی می زد که ... حس می کردم با چند ضرب دیگه، از هم می پاشه ... خیلی بهش برخورده بود ... از هیچ چیز خبر نداشت ... و حالت و رفتارم براش ... خیلی غریبه و غیرقابل درک بود ... پلاستیک رو گرفتم ... خیلی آروم ... با سر تشکر کردم ... و بدون اینکه چیزی بردارم ... دادم صندلی جلو ... تا اون لحظه ... هرگز چنین آتــــ🔥ــش و گرمایی رو حس نکرده بودم ... مثل آتش گداخته ای ... که انگار، خودش هم از درون می سوخت و شعله می کشید ... آروم دستم رو آوردم بالا و روی بازوم کشیدم ... هر چند هنوز وحشت عمیق اون لحظه توی وجودم بود ... اما ته قلبم گرم شد ... مطمئن شدم ... خدا حواسش بهم هست ... و به هر دلیل و حکمتی ... خودش، من رو اینجا فرستاده ... با وجود اینکه اصلا نمی تونستم بفهمم چرا باید اونجا می رفتم ... قلبم آرام تر 💫شده بود ... هر چند ... هنوز بین زمین و آسمان بودم ... و شیــ👹ـــطان هم ... حتی یک لحظه، دست از سرم برنمی داشت ... الهی ... توکلت علیک ... خودم رو به خودت سپردم ... ادامه دارد... 🌸نويسنده:سيدطاها ايمانی🌸 https://eitaa.com/asheqaneh_arefaneh