به جایی رسیدم که خود به خود اشک هام توی جاشون خشک میشن...
به جایی رسیدم که بغض توی گلوم رو خفه میکنم...
چرا؟ چون احمقم! چرا؟ چون نمیخوام ضعیف بنظر برسم!چرا؟ چون نمیخوام بقیه توی رنجی که تحمل میکنن منم تحمل کنند...
الان جاییه که دوس دارم روانی باشم
بامن برقص~~
زیر آوار...
بامن برقصصص
هدایت شده از غمِآبی؛
میدونید ترس از دست دادنش داره خفه ام میکنه :)
هدایت شده از غمِآبی؛
من هنوز بغل کردنشو تجربه نکردم، من هنوز رویاهامو باهاش زندگی نکردم الان وقتش نیست ..