هدایت شده از -کتابفروشیِخانماندرسون-
تقدیمی کوچولو✨
اینو فور کنین تو چنلتون و بیاین لینک چنلاتونو پیوی بفرستید منم با یکی دیگه از چنلای ایتا شیپتون میکنم. @Caro2023
کتابفروشیخانماندرسون
هدایت شده از گالری آرشیوی میرزا
هاهاهاها یادش بخیر...اونموقع (همین چندماه پیش)خیلی دوست داشتم کاراکترمو به چوخ بدم🗿
صبح نورانی رو امیدوارم آغاز بکنین
من نمیدونم چرا الان از خواب پاشدم
هدایت شده از خاکستر زرد''
کتاب هایی که حجمشون زیاده خیلی جذبم میکنن، مخصوصا وقتی جنایی (+ با روانشناسی مخلوط شدن) هم هستن✨
هدایت شده از خاکستر زرد''
از تخت آویزون بودم در بی آنتی و ضعیف بودن اینترنت و ایتا و در عین حال می نوشتم
که متوجه شدم چند درصد دیگه گوشیم زنده و روشن میمونهـ_
إن شاءالله ادامش رو میریم برای فردا
پارت سوم!
چند روز میگذره، پاکستان با ایران ملاقات میکنه. انها همدیگه رو در یک کافه نشسته بودن و غرق مکالمه خنده بودن. هند از پشت یک درخت انها رو تماشا میکرد و احساس میکرد حسادتش در حال جوشیدن است.
🇵🇰 : خیلی خوشحال شدم دوباره دیدمت، ایران.
🇮🇷 : منم همینطور، عزیزم.
🇵🇰 : اسرائیل.. هنوز اذیتت میکنه؟
🇮🇷 : ...اره، ولی من خوبم.
🇵🇰 : اون حرومزاده.. چرا بیخیال نمیشه.
🇮🇷 : هاها.. اسرائیل فقط به خودش فکر میکنه.
🇵🇰 : ایران، حتی اگه هند نزاره کمکت کنم، اینو بدون من همیشه کنارتم. مهم نیست چی بشه، فقط اینو بدون من همیشه پیشت هستم.
ایران لبخندی میزنه و به ارامی دست پاکستان رو میگیره و به ارامی نوازش میکنه. در همین هنگام هند صورتش از عصبانیت و حسادت قرمز شده بود و سعی میکرد خودش را ارام کند. ایران به پاکستان نزدیک میشه و به ارامی صورتش را در دستانش میگیره، ناگهان هند وارد کافه میشه و مچ دست ایران رو محکم میگیره و پس میزنه. هند با نگاه خشمگینی به پاکستان نگاه میکنه و دستش میگیره و از روی صندلی بلند میکنه.
🇮🇳 : بسه. تو با من میای خونه.
پاکستان با چشمانش از تعجب و ترس به هند نگاه میکنه و سرش رو تکون میده.
هنگامی که انها به خونه میرسن هند پاکستان رو به دیوار میکوبه و گلوی پاکستان رو میگیره.
🇮🇳 : چرا گذاشتی ایران حرومزاده لمست کنه؟
پاکستان با ترس به هند نگاه میکنه.
🇵🇰 : ب.. به تو چه! اون دوستمه میزارم هرکاری بکنه!
🇮🇳 : هرکاری؟ یعنی اینقدر احمقی که میزاره هرکسی بهت دست بزنه؟
🇵🇰 : ایران هر کسی نیست. ایران بهترین دوستمه.
🇮🇳 : یک سوال دارم
🇵🇰 : چیه؟
🇮🇳 ایران رو دوست داری؟
🇵🇰 : چ.. چی..؟
🇮🇳 : گفتم. ایران. رو. دوست. داری؟
🇵🇰 : ا.. امم.. نمیدونم.. ش.. شاید..
هند چشمانش از حسادت تیره شد و گلوی پاکستان رو محکم تر فشار داد.
🇮🇳 : خوب گوش بده، پاکستان. از این به بعد تو مال منی، فهمیدی؟ هیچکس حق نداره بهت نزدیک بشه.
ناگهان هند گلوی پاکستان رو رها میکنه و پاکستان شروع به سرفه میکنه. هند مچ دست پاکستان رو میگیره و او را به سمت اتاق میبره.
🇮🇳 : امشب باید بهت یک درسی بدم که بهت نشون بدم مال کی هستی.