فی الواقع اونچه که از وضعیت موجود بر میاد
اینه که باید با خودمون کنار بیایم.
کنار بیایم
کنار بیایم
کنار بیایم
و درک کنیم خودمون رو
چون تنها چیزیه که برامون میمونه
اردیبهشت بود .
بعد از چند روز استراحت برگشته بودم دانشگاه.
بارون شدیدی می بارید.
باید می رفتم دانشکده جزوه هامو کپی بگیرم.
پالتو خز دارمو پوشیدم
بند چکمه هامو سفت کردم
تا دانشکده یک ربع راه بود
بوی بارون همه جارو گرفته بود
و هوا هم گرفته و ابری .
با عجله رفتم تو دانشکده
همه با عجله در حال رفت و آمد بودن
یه عده هم نشسته بودن توی لابی دانشکده و خیلی فرهیخته طور نسکافه نوش می کردن(الحق که توی روز بارونی و بعد از کلاس می چسبه👌😂)
دانشکده به طور غیر معمولی تاریک بود.
با عجله از دانشکده خارج شدم برگه های زیراکس شده ی جزوه رو گذاشته بودم زیر پالتوم و می دوییدم . از انتهای کوچه باغ منتهی به دانشکده شبح اتوبوس پیدا شد و چند لحظه بعد جلوی پام نگه داشت وارد اتوبوس شدم ،شلوغ بود به ناچار ایستادم و میله اتوبوس رو گرفتم.
اتوبوس از مسیر باغ و از میون درختا عبور می کرد و من دلم می خواست این لحظه ادامه دار باشه .
شاید چیزی بود که از دوران دانشجویی سراغ داشتم
تداعی فیلم های فرانسوی
تداعی آنشرلی
تداعی رمان های اصیل
تداعی آهنگ های روسی
و...
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سایه جان راستی
منزل نو مبارک .
آه
آه
که غروب سایه سخت دلگیر است.