شبیه مه شده بودی،نه میشد در آغوشت گرفت نه در آنسوی تورا دید،تنها میشد درتو گم شد،که شدم.
زمستان عزیزم،از امشب به اجبار کولر خواهم زد تا بابت سرمایی پول بپردازم که تو رایگان در اختیارم میگذاشتی.همیشه دوستت دارم و به یادت خواهم بود.
من از نهایت شب حرف میزنم، من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف میزنم. اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم.
مگر در آشیان برف مرا زاییده ای مادر، که بختم این چنین تیره است که چون بوفی درون لانه گریانم.
هیچ چیز راحتم نمیکند،نه دریا، نه افتاب، نه درخت ها،نه ادم ها،نه فیلم ها،نه لباس هایی که تازه خریده ام.نمیدانم چکار کنم،بروم سرم را به درخت ها بکوبم،داد بزنم،گریه کنم،نمیدانم.
_فروغ فرخزاد
انسان میخواهد وانمود کند فنا ناپذیر است و سپس از چند هفته، حتی قادر نیست خود را به فردا بکشاند.