دلم میخواد یه چنل بزنم
پر از سکانس و پادکست و شعر های مربوط به هم
کاش خودمو کنترل کنم و نزدم! :)
با حسی که از واژه ی جنون آغاز میشد درد را روی زخمش بیشتر از قبل احساس میکرد
چشم هایش را باز کرد.
شوره های اشک کناره ی چشم هایش خشک شده بودند و پلک هایش سنگین تر از هر وقت دیگری...
رد قرمز ناخن هایش گویا به اثر هنری تبدیل شده بودند
شقایق های پر پر شده روی بدنش پینه بسته بودند و اتاق برای نگاره های قرمز تر ، مشتاق بود و جنون آواز میخواند، او قرار بود بمیرد
درد را به وضوح حس میکرد، زخم های گذشته باز شدند، جنون میرقصید
و خون به جریانی دوباره برگشت.
صفحه ی جدید ورق خورد
درد با نوایی محزون از شوق اشک میریخت و مشتاق تر از هر لحظه ی دیگری بود
پلک هایش برای دوباره بسته شدن تقلا کردن و بدنش له له کوچک ترین نوازش را به یادگار میگذاشتن
جوشش اشک پشتشان تیر می کشید و آخرین سراب برای زندگی از شاخه جدا شد؛ روی زمین افتاد و زیر پاهایش لگدمال !
تمنا برای زندگی اما جایی میانِ میله ها حبس میکشید
طعم سیگار کارامل و خون های خشک شده ی دهانش موجب
سرفه میشد
و لا به لای خس خس هایش رز های سفید رنگ بیشتر به رنگ سرخ نزدیک میشدن
بقا هر لحظه به مرگ نزدیک تر میشد و تقلاهایش یک مرگ تدریجی بود!
'' همه ی اینها برای انتقام است!''
''اونها همین را میخواستن !''
میگفت و کم کم سایه اش عمیق تر پشت پلک هایش پخش شدند
میگفت و به موهای خویش تعرض میکرد، موهایی که تا همین چندی قلب نوازش میشند و همیشه مرتب بودند، الان به مانند افکارش شده بودند.
ناخن های نامرتبش دوباره و دوباره درون کف دستش به بافت های گوشت وارد شدند و همانجا رو بریدند. داغیِ آشنایی از نوک انگشتانش به فرق سرش وارد میشد و
خاطرات به یکدیگر تلنگر زدند
'' تو.. تو چطور گذاشتی که همچین بلایی سرت بیاورند؟!
چطور تونستی بذاری باهات این کارو کنن؟
چطور
چطور
چطور
چطور...
کلماتِ تکراری اش در اتاق پخش میشد
پنجه هایش محکم به موهایش چنگ زدند
و بعد شقیقه هایش را ماساژ داد و سرش را شبیه هندوانه کوبید به کف زمین
هر ضربه محکم تر از قبل میشد
خون از گیجگاهش پایین میریخت ، درد عجیبی دماغش را بی حس کرده بود ، دندان هایش بعد از هر برخورد بر روی زبانش فرود
کلمات تکراری اش از پشیمانی خجالت زده بودند ، درآغوش گرفت خودش را
{میدونی که حق تو این نبود، شاید هم بود شاید تو سزاوار این کارا بودی!}
طوری نجوا کرد که ثانیه ها گذشتند اما خاطرات با لجبازی ثبت کردند.''
18 مین سیگار خود را روشن کرد و بخاطر ضعفش روی زخم هایش فرود میورد، آسمان اولین رعد و برقِ بهار را زد و زمین پر از خونابه شد. و سراب به پایان رسید.
جنون_
27 ماه اول 405