یه روز یه نقاش تو میلان،یه فضانورد تو آمریکا،یه تلفنچی ساده تو مکزیک،یه گزارشگر تو نيويورک،یه شناگر تو استرالیا،یه نویسنده تو روسیه،یه پیرمرد تو آلمان،یه پستچی تو لندن،یه عکاس تو ژاپن،یه قناد تو پاریس
آسمون آبی روشنه،ابرها نرم بنظر میان،هوا خنکه و باد میپیچه توی اتاقم،نور خورشید از پنجرهام میتابه،با انرژی خوبی از خواب بیدار شدم و صبح خوبی رو شروع کردم،چی میتونه از این بهتر باشه برای شروع یه روز آبی آسمونی؟
"امید چیز عجیب و بدیِ یعنی میگه که پس درواقع قضیه برعکسه،اون سرچشمههای امید که به زندگیمون حس و معنا میدن،همون سرچشمه های تفرقه و نفرت هستن،همون امیدی که کلی خوشی رو به زندگیمون میاره،همونیه که خطرات زیادی رو سر راهمون قرار میده،امیدی که آدمها رو بهم نزدیک میکنه،همونیه که باعث جداییشون هم میشه،درنتیجه امید مخربه،امید یعنی نخواستن چیزی که الان هست،چون امید نیازمند اینه که چیزی خراب باشه،امید نیازمند اینه که ما بخشی از خود یا بخشی از جهان رو ترک کنیم،نیازمند اینه که ما ضد یه چیزی باشیم.
حالا ما دوتا راه داریم.
یک،دنبال اون امید واهی که ممکنه هیچوقت بهش نرسیم بدوییم.
یا اینکه دو،توی باتلاق حقیقت تلخ فرو بریم.
من شماره یک رو انتخاب میکنم،من اونی نیستم که توی باتلاق حقیقت تلخ فرو برم،من میرم دنبال امیدِ حتی اگه واهی باشه."
وقتی توی یه چیزی به اصطلاح زندان گیر میکنی که ممکنه یه روند زندگی باشه،ارتباط با یه فرد باشه،یه خواسته باشه و یا هرچیز دیگهای حتی اگه آزاردهنده باشه تو بهش عادت میکنی.بعد یه مدت دیگه آزارت نمیده،دیگه برات ناراحتکننده نیست تو به اون سبک و شیوه زندگی عادت میکنی و دلیلی نمیبینی که ازش بیرون بیای و تغییرش بدی،اکثر آدما از تغییر خوششون نمیاد چون از نقطه امنشون خارج میشن از اونجایی که فکر میکنن براشون ساخته شده و از اون قفس.
شاید از ترس هم باشه،ترس اینکه اگه اون فرد رو ازدست بدم تنها میشم،اگه از اون الگوریتم خارج بشم همهچی بهم میریزه و هر افکار مخرب دیگهای.
و دوم،که بنظرم بستگی به خود فرد داره،اینه که تو توی اون حبس رشد میکنی،زندگی میکنی و تمام تجربیاتت خلاصه میشه توی اونجا،دنیای بیرون و دور از اون زندان برات معنایی نداره،چون هیچوقت تجربهش نکردی و نمیدونی چه چیزایی ممکنه در انتظارت باشن،علاقه و انگیزهای برای خارج شدن ازش نداری با اینکه راهت بازه،چون نمیدونی آیا ارزشش رو داره،که بیخیال فضای امنت بشی و بری تو جایی که هیچی ازش نمیدونی یا اینکه با "درِ باز" تا ابد توی حصاری که برات ساخته شده،بمونی.