eitaa logo
𝖵𝗂𝗌𝗂𝗈𝗇
61 دنبال‌کننده
12 عکس
10 ویدیو
1 فایل
04'40
مشاهده در ایتا
دانلود
کاشکی میتونستم هرروز به عنوان یه آدم جدید بیدار بشم و اون روز رو بگذرونم
یه روز یه نقاش تو میلان،یه فضانورد تو آمریکا،یه تلفنچی ساده تو مکزیک،یه گزارشگر تو نيويورک،یه شناگر تو استرالیا،یه نویسنده تو روسیه،یه پیرمرد تو آلمان،یه پستچی تو لندن،یه عکاس تو ژاپن،یه قناد تو پاریس
یا حتی مثلا میتونستم یه خرس قهوه‌ای توی کانادا هم باشم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
توی موقعیتی از فیلمِ زندگیم هستم که اگه بیننده بودم،قطعا تلوزیون رو خاموش میکردم
آسمون آبی روشنه،ابرها نرم بنظر میان،هوا خنکه و باد می‌پیچه توی اتاقم،نور خورشید از پنجره‌ام می‌تابه،با انرژی خوبی از خواب بیدار شدم و صبح خوبی رو شروع کردم،چی میتونه از این بهتر باشه برای شروع یه روز آبی آسمونی؟
"امید چیز عجیب و بدیِ یعنی می‌گه که پس درواقع قضیه برعکسه،اون سرچشمه‌های امید که به زندگی‌مون حس و معنا می‌دن،همون سرچشمه های تفرقه و نفرت هستن،همون امیدی که کلی خوشی رو به زندگی‌مون می‌اره،همونیه که خطرات زیادی رو سر راه‌مون قرار می‌ده،امیدی که آدم‌ها رو بهم نزدیک می‌کنه،همونیه که باعث جدایی‌شون هم می‌شه،درنتیجه امید مخربه،امید یعنی نخواستن چیزی که الان هست،چون امید نیازمند اینه که چیزی خراب باشه،امید نیازمند اینه که ما بخشی از خود یا بخشی از جهان رو ترک کنیم،نیازمند اینه که ما ضد یه چیزی باشیم. حالا ما دوتا راه داریم. یک،دنبال اون امید واهی که ممکنه هیچ‌وقت بهش نرسیم بدوییم. یا اینکه دو،توی باتلاق حقیقت تلخ فرو بریم. من شماره یک رو انتخاب می‌کنم،من اونی نیستم که توی باتلاق حقیقت تلخ فرو برم،من می‌رم دنبال امیدِ حتی اگه واهی باشه."
هدایت شده از آغوشه ‌ ‌
- قهوه «اتاق در تاریکی مطلق فرو رفته، جایی که تنها مرز بیداری و خواب، نفس‌های آروم ماست. سکوت سنگینی فضا رو پر کرده و صدای تیک‌تاک ساعت دیواری، مثل قلب تپنده‌ی زمان، به گوش می‌رسه. روی تخت بزرگ دو نفره، هر کدوم در یک طرف، زیر پتوهای نرم و گرم، دراز کشیدیم. لیوان‌های خالی قهوه، که گرمای خود رو از دست داده بودن، حالا روی پاتختی چوبی کنار تخت، مثل دوتا سنگ آروم، نشستن. چشمامون به سقف تاریک زل زده. در این تاریکی، خطوط سقف اتاق محو شدن و ذهن، راهی آزاد برای خیال‌پردازی پیدا کرده. صحبت‌های ما، آروم و بی‌صداست، طوری که انگار کلمات، سنگین‌تر از همیشه هستن. درباره‌ی راه فرار از درد حرف می‌زنیم. نه فرار فیزیکی، بلکه از فرار درونی. اینکه وقتی حالمون بده، چطور به دنیاهای دیگه ذهنمون پناه می‌بریم. با خوابیدن؟ با فراموش کردن؟ یا با ساختن دنیاهای جدید در سر خودمون؟» - ادامه پیدا می کرد @fourtyfour