آسمون آبی روشنه،ابرها نرم بنظر میان،هوا خنکه و باد میپیچه توی اتاقم،نور خورشید از پنجرهام میتابه،با انرژی خوبی از خواب بیدار شدم و صبح خوبی رو شروع کردم،چی میتونه از این بهتر باشه برای شروع یه روز آبی آسمونی؟
"امید چیز عجیب و بدیِ یعنی میگه که پس درواقع قضیه برعکسه،اون سرچشمههای امید که به زندگیمون حس و معنا میدن،همون سرچشمه های تفرقه و نفرت هستن،همون امیدی که کلی خوشی رو به زندگیمون میاره،همونیه که خطرات زیادی رو سر راهمون قرار میده،امیدی که آدمها رو بهم نزدیک میکنه،همونیه که باعث جداییشون هم میشه،درنتیجه امید مخربه،امید یعنی نخواستن چیزی که الان هست،چون امید نیازمند اینه که چیزی خراب باشه،امید نیازمند اینه که ما بخشی از خود یا بخشی از جهان رو ترک کنیم،نیازمند اینه که ما ضد یه چیزی باشیم.
حالا ما دوتا راه داریم.
یک،دنبال اون امید واهی که ممکنه هیچوقت بهش نرسیم بدوییم.
یا اینکه دو،توی باتلاق حقیقت تلخ فرو بریم.
من شماره یک رو انتخاب میکنم،من اونی نیستم که توی باتلاق حقیقت تلخ فرو برم،من میرم دنبال امیدِ حتی اگه واهی باشه."
از مکالمهها و موقعیتهایی که توی اون لحظه میدونم که داره بهم خوش میگذره و قراره دلم تنگ بشه،خوشم میاد.
توی اون جمع نشستم و داره از صحبتهایی که میشه لذت میبرم و یهو انگاری اونجا نیستم،ذهنم میره سمت این که "چقدر این افراد و مکالمات رو دوست دارم و میدونم که قراره اون لحظه رو یادم بمونه".
عاشق آبیِ آسمونم،بدون هیچ اغراقی میتونم برای همیشه توی این ساعت از شبانه روز زندگی کنم.
کاش میتونستم ابر باشم.
یکی از همین ابرهایی که توی آسمون با هر وزش باد تغییر شکل میدن و موقع طلوع آفتاب اطراف خورشید رو احاطه میکنن.
و یا اینکه اون بادی بودم که باعث تغییر شکل ابرهاست.
میتونستم بین شاخه و برگهای درختها بپیچم،باعث حرکت پردهها بشم،برگهای رو زمین رو جا به جا کنم و بعد وقتی که آفتاب به نقطه اوج خودش رسیده و به ظهر رسیدیم،برم و یه گوشه استراحت کنم.