هدایت شده از آغوشه
- قهوه
«اتاق در تاریکی مطلق فرو رفته، جایی که تنها مرز بیداری و خواب، نفسهای آروم ماست. سکوت سنگینی فضا رو پر کرده و صدای تیکتاک ساعت دیواری، مثل قلب تپندهی زمان، به گوش میرسه. روی تخت بزرگ دو نفره، هر کدوم در یک طرف، زیر پتوهای نرم و گرم، دراز کشیدیم. لیوانهای خالی قهوه، که گرمای خود رو از دست داده بودن، حالا روی پاتختی چوبی کنار تخت، مثل دوتا سنگ آروم، نشستن.
چشمامون به سقف تاریک زل زده. در این تاریکی، خطوط سقف اتاق محو شدن و ذهن، راهی آزاد برای خیالپردازی پیدا کرده. صحبتهای ما، آروم و بیصداست، طوری که انگار کلمات، سنگینتر از همیشه هستن.
دربارهی راه فرار از درد حرف میزنیم. نه فرار فیزیکی، بلکه از فرار درونی. اینکه وقتی حالمون بده، چطور به دنیاهای دیگه ذهنمون پناه میبریم. با خوابیدن؟ با فراموش کردن؟ یا با ساختن دنیاهای جدید در سر خودمون؟»
- ادامه پیدا می کرد
@fourtyfour
ممنونم،فکر میکنم یکی از موضوعاتی هم هستش که همیشه دوست دارم راجبش صحبت کنم و نظرات افراد مختلف رو دربارهش بدونم