از مکالمهها و موقعیتهایی که توی اون لحظه میدونم که داره بهم خوش میگذره و قراره دلم تنگ بشه،خوشم میاد.
توی اون جمع نشستم و داره از صحبتهایی که میشه لذت میبرم و یهو انگاری اونجا نیستم،ذهنم میره سمت این که "چقدر این افراد و مکالمات رو دوست دارم و میدونم که قراره اون لحظه رو یادم بمونه".
عاشق آبیِ آسمونم،بدون هیچ اغراقی میتونم برای همیشه توی این ساعت از شبانه روز زندگی کنم.
کاش میتونستم ابر باشم.
یکی از همین ابرهایی که توی آسمون با هر وزش باد تغییر شکل میدن و موقع طلوع آفتاب اطراف خورشید رو احاطه میکنن.
و یا اینکه اون بادی بودم که باعث تغییر شکل ابرهاست.
میتونستم بین شاخه و برگهای درختها بپیچم،باعث حرکت پردهها بشم،برگهای رو زمین رو جا به جا کنم و بعد وقتی که آفتاب به نقطه اوج خودش رسیده و به ظهر رسیدیم،برم و یه گوشه استراحت کنم.