کاش میتونستم ابر باشم.
یکی از همین ابرهایی که توی آسمون با هر وزش باد تغییر شکل میدن و موقع طلوع آفتاب اطراف خورشید رو احاطه میکنن.
و یا اینکه اون بادی بودم که باعث تغییر شکل ابرهاست.
میتونستم بین شاخه و برگهای درختها بپیچم،باعث حرکت پردهها بشم،برگهای رو زمین رو جا به جا کنم و بعد وقتی که آفتاب به نقطه اوج خودش رسیده و به ظهر رسیدیم،برم و یه گوشه استراحت کنم.
و یا حتی اون نور آفتابی باشم که از گوشههای پنجرهها به روی زمین،دیوار و چهرهها میتابه و باعث میشه قشنگتر از همیشه به نظر برسن،نورش رو تقدیم به برگهای درختها میکنه و باعث میشه سبزتر از هرزمان دیگهای به چشم بیان،به گلهای روی زمین میتابه و رنگشون رو خاصتر و زیباتر جلوه میده.
کاش میتونستم طلوع باشم.
اینی که میبینم و متوجه میشم هنوز هم بعد از همهی سختیها و مشکلاتی که داشتن،سرپا موندن،تلاش میکنن و ناامید نشدن باعث میشه قلبم از شادی پر بشه و هیچچیز نتونه ناراحتم بکنه.