در رندومترین روز و عصر زندگیم،درحالی که به سقف خیره شدهام و فکر میکنم که چقدر زندگی خستهکنندهای برای خودم ساختهام
توی هیچ زمانی از زندگیم انقدر خوشحال و امید به زندگیدار نیستم که وقتی که دارم چیزی یاد میگیرم هستم
البته یکم برام آزاردهندهست که نمیتونم توی یک روز اون کاری که مردم توی یک سال یاد میگیرن رو یاد بگیرم و حرفهای بشم
صدای کولر،صدای جیرجیرک،صدای کبوتری که کنار پنجرهام لونه کرده و انگار هی پرواز میکنه،میره و بعد چنددقیقه برمیگرده،صدای چرخیدن صفحهی چراغ خوابم،صدای حرکت عقربههای ساعت
همیشه بخاطر اینکه ساعت چهار صبح میاد،ظرف میشوره و صداش تا توی اتاق من هم میاد به مامانم غر میزنم
اما خب در نهایت فکر کنم روزی که دیگه اینکار رو نکنه و یا از این خونه بره،دلم براش تنگ میشه