همیشه بخاطر اینکه ساعت چهار صبح میاد،ظرف میشوره و صداش تا توی اتاق من هم میاد به مامانم غر میزنم
اما خب در نهایت فکر کنم روزی که دیگه اینکار رو نکنه و یا از این خونه بره،دلم براش تنگ میشه
𝖵𝗂𝗌𝗂𝗈𝗇
صداهای اضافهای که خیلی از افراد آزاردهنده خطابش میکنن رو دوست دارم
شاید چون زندگی هستن؟
مثلا توی خیابون که قدم میزنی،صدای آدمای اطراف که باهم صحبت میکنن میخندن و یا دعوا میکنن،صدای ماشینها و موتورها،صدای وانتیهای میوهفروش،صدای پرندههایی که پرواز میکنن،صدای بادی که بین برگهای درختا میپیچه و صدای دستگاههای مختلف(؟) به گوشت میرسه
به خیابون که نگاه میکنم همیشه این سوال برام پیش میاد که این آدما هرکدومشون دارن چکار میکنن؟چه زندگیهایی دارن؟چقدر خوشحالن؟
آدمایی که بدرفتاری کردن با افراد رو پوینت مثبتی توی شخصیتشون میدونن واقعا بهم حس بدی میدن