نمیدونم شاید اون چیزی که مدتهاست ازش فرار میکنم و هرجوری که شده سعی میکنم از اتفاق افتادنش جلوگیری کنم،اونقدرا هم که فکر میکردم بد نبوده باشه
همیشه وقتی به سمت چیزی که توی زندگیت میخوای یه قدمی برمیداری،یسری تصویرسازی هایی توی ذهنت ایجاد میشه
و وقتی همهچیز اونجوری که فکر میکردی پیش نمیره یا از بین گزینههات دقیقا اونی که کمتر از همه میخواستیش یا حتی هیچ علاقهای بهش نداشتی اتفاق میوفته،فکر میکنی باختی
ولی خب فکر میکنم همهچیز به زاویهای بستگی داره که داری باهاش به اون قضیه نگاه میکنی
یعنی خب،بعضی وقتا انقدر غرق مسیری میشیم که توی ذهنمون برای اون هدف ساختیم که وقتی حتی یه مسیر بهتر از اون جلوی راهمون قرار میگیره نمیخوایمش و ازش دوری میکنیم
برای چیزی که قراره اتفاق بیوفته،برای چیزی که قراره نیست اتفاق بیوفته،برای بیدار شدن،برای خوابیدن،برای درس خوندن،برای تمرین کردن،برای بیرون رفتن،برای دیدن آدما،برای جا گذاشتن چیزی،برای سوءتفاهمها،برای خرید کردن،برای ارتباط برقرار کردن،برای صحبتهایی که پنجسال پیش کردم،برای انتخاب اشتباه،برای اینکه چیزی رو انجام بدم که بعدا دوستش نداشته باشم،برای تلاشهایی که میکنم،برای دیر رسیدن،برای به دست نیاوردن هدفهام،برای اینکه استرس دارم و حتی،برای اینکه ممکنه اضطراب نداشته باشم هم استرس دارم
راستش شاید واقعا بیاستعدادی وجود نداشته باشه،کسی که خودش رو بیاستعداد و ناتوان توی یه حرفه خطاب میکنه ممکنه فقط بخاطر محیطی که توش زندگی میکنه و حتی به نوع تدریسی که بهش میشه مربوط باشه