لعنت به تو...
لعنت به تو که معیارِ دوست داشتن را برای من خراب کردی.
قبل از تو، آدمها فقط آدم بودند؛ میآمدند و میرفتند.
اما تو آمدی و کاری کردی که بعضی کلمهها شکل بگیرند، بعضی لحظهها معنا پیدا کنند و بعضی سکوتها، از هزار حرف بلندتر شوند.
و بعد رفتی.
نه...
دردِ من رفتنت نیست.
دردِ من این است که هنوز گاهی میانِ شلوغترین ساعتهای روز، ناگهان یادم میافتد که روزی کسی وجود داشت که حضورش برای خوب شدنِ حالم کافی بود.
میگویند زمان همه چیز را عوض میکند.
شاید.
اما زمان نتوانسته بعضی کلمهها را از من پس بگیرد.
نتوانسته بعضی خاطرهها را کمرنگ کند.
نتوانسته باعث شود آن احساسی که روزی به تو داشتم، شبیه احساسات معمولی این دنیا شود.
و این خستهکننده است.
اینکه من هنوز برای بعضی حرفها حرمت قائلم و دنیا خیلی راحت از کنارشان عبور میکند.
اینکه من هنوز بعضی نامها را در دلم آهسته صدا میزنم و دیگران همان نامها را به راحتی فراموش میکنند.
لعنت به تو...
نه برای اینکه دوستم نداشتی.
لعنت به تو برای اینکه آنقدر دوستت داشتم که بعد از رفتنت، هیچ احساسی دیگر شبیه خودش نبود.
لعنت به تو...
زیباترین عشقِ من.
پروژه استدیو چیشد پس کی میخوای راه بندازی :)؟
---
خیلی شلوغ شد سرم یه کم سرم خلوت بشه حتمی شروع میکنم به درست کردنش ، بچه ها هم امتحان نهایی دارن اگه هم درست کنم استفاده ای نمیتونیم بکنیم چون بچه ها نیستن🤕🧑🦯