فردا عیده،اما فقط منم که هیچ احساسی بابت این عید عزیز ندارم؟
هیچ چیز بوی عید رو نمیده انگار.
خاک باران خورده
یحیی یکی از دوستان امام سجاد علیه السلام بودند. به امید اینکه دوستش ابوخالد را علاقه مند به مذهب شیعه کند او را به محضر امام سجاد علیه السلام برد؛ وقتی هر دو وارد اتاق امام شدند صحنه عجیب مشاهده کردند. دیوارهای اتاق سفید شده بود. معمولاً دیوارهای در آن زمان کاه گلی بوده است و با دود چراغ هم تیره می شدند تعجب بیشتر به این علت بود که امام علیه السلام روی یک فرش زرد بسیار زیبا نشسته بودند در حالی که بیشتر مردم از حصیری که از الیاف درخت درست می شد یا نهایتاً پوست حیوانات و نمد که از پشم گوسفند و شتر بود استفاده می کردند. اوج حیرت برای ابوخالد و یحیی پیراهن رنگارنگی بود که امام سجاد علیهم السلام برتن داشتند هنگام خداحافظی امام به ابو خالد فرمودند:«فردا هم پیش ما بیا.»ابوخالد که تفکری غلط نسبت به امامت داشت بیرون از منزل شروع به سرزنش یحیی کرد و گفت:«مرا کجا آوردی؟ پیش کسی بردی که لباس های رنگارنگ می پوشد و گویا با خدا و معنویت بیگانه است.» فردای آن روز ابوخالد با بی میلی دوباره به منزل امام علیه السلام آمد و امام را در اتاق گلی روی حصیر و با لباسی بسیار ساده از جنس کرباس دید. امام سجاد علیه السلام به او می گویند:« ای ابوخالد من تازه ازدواج کرده ام. و چیزهایی که دیروز دیدی نظر همسرم بود و من نمی خواهم با همسرم مخالفت کنم»
خاک باران خورده
اگه هفته ی بعد درست نکردم اجازه میدم هرچقدر که دلتون خواست بزنید تو سرم🤍
دعا کنید خوب شه🙏🏻
(💔😭غلط کردم)
هدایت شده از عطر ِچای..
شاید عجیب باشه و حتی بهم اینو بگن که تو ظلمی که بهشون میشه رو نمیبینی و بلاببلاببلاببلاب
ولی وقتی اون دختر دید که با اینکه حق مسلم او رو ازش گرفتن، اما تنها نیست ، لبخند زد. وقتی دید دوستانش دستش رو گرفتن و تنهاش نگذاشتن ، لبخند زد. لبخند زد و پشتش گرم شد چون میدونست داره درست پیش میره و کسی که باید از کارش پشیمون باشه اون نیست.
آره. اون تنها نیست. هرگز.