امیرالمومنین علیه السلام فرمود:
#عذر برادرت را بپذير
و اگر عذرى نداشت
برايش عذرى بتراش...
_علیبنابیطالبعلیهالسلام
| بحارالانوار،ج۷۴،ص۱۶۵،ح۲۹
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
*خطا کرد،*
*کارت زرد گرفت، لبخند زد،*
*افتاد و مُرد ؟!*
*به همین راحتی ، پس بخاطر هیچ چیزی به هیچ شخص وکسی بیحرمتی نکنیم ، از خودمان کسی را نرنجانیم و با همدیگر مهربان باشیم و همانطور که میدانید همه چیز فانی و گذرا است! با امید به فردایی روشن بدورازهرگونه نامهربانی*🙄⚽🤍🌹⚽🌳🤲☀️🥅🤔🪴🫵😢💔
شرف الشمس استاد ارسلان
14 اردیبهشت 1404
فلیم آموزش 👇
https://eitaa.com/freesubliminal/26750
30.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شرف الشمس استاد ارسلان
در فیلم خانه دوم سمت راست بالا اشتباه است ولی در تصویر درست شده
لینک تصویر درست 👇
https://eitaa.com/freesubliminal/26749
شرف الشمس یکشنبه ۱۴ فروردین بوده
حمل در زمان ما میشه اردیبهشت و ثور میشه خرداد
ما سازنده نیستیم صرفا جهت اطلاع قراردادیم
#غیبت_گریزی
شخصی نزد همسایهاش رفت و گفت:
“گوش کن، میخواهم چیزی برایت تعریف کنم، دوستی به تازگی در مورد تو میگفت” همسایه حرف او را قطع کرد و گفت:
قبل از اینکه تعریف کنی، بگو آیا حرفت را از میان سه صافی گذراندهای یا نه؟!
گفت: “کدام سه صافی؟”
اول؛ از میان صافی واقعیت
آیا مطمئنی چیزی که تعریف میکنی واقعیت دارد؟
گفت: “نه… من فقط آن را شنیدهام، شخصی آن را برایم تعریف کرده است.”
سری تکان داد و گفت:
پس حتما آن را از میان صافی دوم یعنی خوشحالی گذراندهای.!
یعنی چیزی را که میخواهی تعریف کنی، حتی اگر واقعیت نداشته باشد، باعث خوشحالیام میشود...
گفت: دوست عزیز، فکر نکنم تو را خوشحال کند.
- بسیار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمیکند، حتما از صافی سوم، یعنی فایده، رد شده است.!
آیا چیزی که میخواهی تعریف کنی، برایم مفید است و به دردم میخورد؟
- نه، به هیچ وجه!
همسایه گفت: پس اگر این حرف، نه واقعیت دارد، نه خوشحال کننده است و نه مفید، آن را پیش خود نگهدار و سعی کن خودت هم زود فراموشش کنی...
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خاطره فوق خنده دار میر طاهر مظلومی
اشک خدا...!
زن نابینا کنار تخت پسرش در بیمارستان نشسته بود و می گریست. فرشته ایی فرود آمد و رو به زن گفت: ای زن من از جانب خدا آمده ام
رحمت خدا برآن است که تنها یکی از آرزوهای تو را برآورده سازد, بگو از خدا چه می خواهی؟
زن رو به فرشته کرد و گفت: از خدا می خوام پسرم رو شفا بده.
فرشته گفت: پشیمان نمی شوی؟
زن پاسخ داد: نه!
فرشته گفت: پسرت اینک شفا یافت ولی تو می توانستی بینایی چشمان خود را از خدا بخواهی!
زن لبخندی زد و گفت: تو درک نمی کنی!
سالها گذشت و پسر بزرگ شد. او آدم موفقی شده بود و مادر موفقیت های فرزندش را با عشق جشن می گرفت.
پسر ازدواج کرد و همسرش را بسیار دوست داشت. روزی رو به مادرش کرد و گفت: مادر نمی دونم چطور بهت بگم ولی زنم نمی تونه
با شما یه جا زندگی کنه می خوام یه خونه برات بگیرم تا شما برید اونجا.
مادر رو به پسرش گفت: نه پسرم من می خوام برم خونه ی سالمندان زندگی کنم , آخه اونجا با هم سن و سالای خودم زندگی می کنم و راحت ترم.
و زن از خانه بیرون آمد , کناری نشست و مشغول گریستن شد.
فرشته بار دیگر فرود آمد و گفت: ای زن دیدی پسرت با تو چه کرد؟ حال پشیمان شده ایی؟ می خواهی او را نفرین کنی؟
مادر گفت: نه پشیمانم و نه نفرینش می کنم. آخه تو چی می دونی؟
فرشته گفت: ولی باز هم رحمت خداوند شامل حال تو شده است و می توانی آرزویی بکنی. حال بگو؟ می دانم که بینایی چشمانت را از
خدا می خواهی , درست است؟
زن با اطمینان پاسخ داد: نه!
فرشته با تعجب بسیار پرسید: پس چه؟
زن جواب داد: از خدا می خوام عروسم زن خوب و مادر مهربونی باشه و بتونه پسرم رو خوشبخت کنه آخه من دیگه نیستم تا مراقب پسرم باشم.
اشک از چشمان فرشته سرازیر شد و از اشک هایش دو قطره در چشمان زن ریخت و زن بینا شد.
هنگامی که زن اشک های فرشته را دید از او پرسید: تو گریه کردی؟ مگه فرشته ها هم گریه می کنن؟
فرشته گفت: بله , ولی تنها زمانی اشک می ریزیم که خدا گریسته باشد!
زن پرسید: مگه خدا هم گریه می کنه؟!
فرشته پاسخ داد:
خدا اینک از شوق آفرینش موجودی به نام "مادر" در حال گریستن است...
داستان_کوتاه_آموزنده
ثروتمندی از پنجره اتاقش به بیرون نگاه کرد و مردی را دید که در سطل زبالهاش دنبال چیزی میگردد. گفت:
خدا رو شکر فقیر نیستم.
مرد فقیر اطرافش را نگاه کرد و دیوانهای با رفتار جنونآمیز در خیابان دید و گفت:
خدا رو شکر دیوانه نیستم.
آن دیوانه در خیابان آمبولانسی دید که بیماری را حمل میکرد گفت:
خدا رو شکر بیمار نیستم.
مریضی در بیمارستان دید که جنازهای را به سردخانه میبرند. گفت:
خدا رو شکر زندهام.
فقط یک مرده نمیتواند از خدا تشکر کند. چرا امروز از خدا تشکر نمیکنیم که یک روز دیگر به ما فرصت زندگی داده است؟
برای اینکه زندگی را بهتر بفهمیم باید به سه مکان برویم:
1. بیمارستان
2. زندان
3. قبرستان
• در بیمارستان میفهمید که هیچ چیز زیباتر از تندرستی نیست.
• در زندان میبینید که آزادی گرانبهاترین دارایی شماست.
• در قبرستان درمییابید که زمان بسیار ارزشمند است .
زمینی که امروز روی آن قدم میزنیم فردا سقفمان خواهد بود. پس بیایید برای همه چیز فروتن و سپاسگزار باشیم.