گفتیم: ای امیرمومنان، چگونه هر روز به این مکان میآیید و باز میگردید؟
فرمود: همان گونه که شما را آوردم. سوگند به آن کسی که دانه را شکافت و مخلوقات را آفرید، به درستی که من بر ملکوت آسمان و زمین، تَمَلُّکی دارم که اگر بعضی از آن را بدانید قلوب شما تاب تحمل آن را ندارد. همانا اسم اعظم، هفتاد و دو حرف است که یک حرف آن نزد آصف بن برخیا بود که بدان تکلم نمود و خداوند، زمینِ بینِ او و بینِ تختِ بلقیس را فرو بُرد؛ به طوری که دست او به تخت رسید. سپس زمین در کمتر از یک چشم بر هم زدن، به حالت اولیهاش بازگشت؛ در حالی که نزد ما، هفتاد و دو حرفِ اسم اعظم است و حرف دیگری از آن، فقط نزد خداوند است و خداوند آنرا در علم غیبِ خودش پنهان داشته است؛ و هیچ حول و قوهای نیست مگر به سبب خدای بزرگ و بلند مرتبه.
سپس حضرت برخاست و ما نیز برخاستیم. ناگاه با جوانی در کوه مواجه شدیم که بین دو قبر نماز میخواند. عرضه داشتیم ای امیرمومنان، این جوان کیست؟
فرمود: صالح، پیغمبر خداست و این دو قبر، قبر پدر و مادرِ اوست که مابین آنها خداوند را عبادت میکند. وقتی که صالحِ پیامبر، به امیرمومنان(ع) نگاه کرد نتوانست خودش را نگاه دارد و در حالیکه گریه میکرد با دست به امیرمومنان(ع) اشاره کرد و دستش را به طرف سینهاش بازگردانید. امیرمومنان(ع) نزد او ایستاد تا اینکه از نماز فراغت یافت. به او گفتیم: گریهی تو برای چیست؟
صالحِ پیامبر(ع) عرض کرد: امیرمومنان(ع) در هر صبح که از کنار من عبور میکند، نزد من مینشیند و وقتی که به او مینگرم قوّتم افزونی مییابد و اکنون ده روز است که از دیدار او محروم هستم و این امر مرا مضطرب و بیتاب ساخته.
سلمان میگوید، ما از این موضوع تعجب کردیم. حضرت برخاست و ما نیز همراه آن جناب برخاستیم. سپس ما را وارد بُستانی کرد که زیباتر از آن را ندیده بودیم. در میانِ آن، انواع میوهها و انگورها بود. نهرهای آب، جاری و پرندگان بر فراز درختان، نغمه سرایی میکردند.
هنگامی که پرندگان، آن حضرت را دیدند، آمدند و بر دورِ سر آن جناب شروع به چرخیدن کردند تا این که به وسطِ بُستان رسیدیم. تختی را مشاهده کردیم که بر آن، جوانی دراز کشیده بود و دستش را بر سینهاش گذاشته بود. امیرمومنان(ع) انگشترش را بیرون آورد و آن را در انگشت آن جوان کرد. آن جوان که سلیمان نبی بود، بهناگاه برخاست و گفت: سلام بر تو ای امیرمومنان(ع) و ای وصی رسول خدا. به خدا سوگند تو صدّیقِ اکبر و فاروقِ اعظم هستی.
به راستی هر کس به تو متمسّک شد رستگار گردید، و هر کس از تو تخلف نمود، ناامید و زیانکار شد. ای امیرمومنان(ع) ، من به حُرمت شما بود که از خداوند درخواستی کردم و خداوند تعالی، این مُلک را به من عطا فرمود.
سلمان میگوید، وقتی که سخن سلیمان بن داود را شنیدم، بی اختیار شده و بر پاهای امیرمومنان(ع) افتادم و آنها را بوسیدم و حمد خدا را به خاطرِ نعمتِ بزرگش که همان هدایت و راهنمایی به ولایت اهل بیت(علیهم السلام) است، به جا آوردم. به درستی که خداوند آنها را از هر گونه پلیدی پاک و منزه فرموده است.
همراهان من نیز همانند من بر قدم مولا افتادند. آنگاه از امیرمومنان(ع) پرسیدم: پشت کوه قاف چیست؟
فرمود: ورای آن چیزی است که عِلم شما به آن نمیرسد. عرضه داشتیم: آیا شما آن را میدانید؟
فرمود: عِلم من به ورای کوه قاف، مِثلِ علمِ و آگاهی من است به احوال این دنیا و هر آنچه در آن است. همانا من بعد از رسول خدا(ص) محافظ و گواه بر آنم و اوصیای بعد از من نیز، همینطور هستند.
سپس فرمود: به راستی، من به راههای آسمان داناتر از زمینم. ما آن اسمِ مخزون و پوشیدهایم؛ ما اَسماء مجتبائی هستیم که هرگاه خدا را به حرمتِ آن [اسماء] بخوانند، اجابت میفرماید؛ ما نامهای نوشته شده بر عرشیم و به سببِ ما، خداوند آسمان و زمین و عرش و کرسی و بهشت و جهنم را آفرید و ملائکه، از ما تسبیح و تقدیس و توحید و تهلیل و تکبیر را آموختند؛ و ما کلماتی هستیم که حضرت آدم آن را از پروردگارش فرا گرفت و خداوند توبهی او را [به برکت آن کلمات] پذیرفت.
سپس حضرت فرمود: آیا میخواهید، چیز عجیبی به شما نشان دهم؟ عرض کردیم: آری.
فرمود: چشمهایتان را ببندید. چنین کردیم. بعد فرمود: چشمهایتان را باز کنید، وقتی چشم گشودیم، شهری را دیدیم که بزرگتر از آن را ندیده بودیم. بازارهایش برقرار و در میان آنها، مردمانی بودند به بلندی درخت خرما که به بزرگی آنها ندیده بودیم، عرضه داشتیم: ای امیرمومنان(ع) ، اینها چه کسانی هستند؟
حضرت فرمود: باقیماندههای قوم عاد. کافرانی که ایمان به خداوند نمیآورند. دوست داشتم آنها را به شما نشان دهم. میخواهم این شهر و اهل آن را هلاک نمایم، در حالی که آنها نمیفهمند (و بیخبرند).
عرض کردیم: یا امیرمومنان(ع)، آیا آنها را بدون دلیل هلاک مینمایید؟
فرمود: خیر، بلکه با دلیل و برهانی که به ضرر آنهاست، آنها را نابود میکنم.
در این حال، حضرت به آنها نزدیک شد و بر آنان نمایان گردید. آنها قصد کشتن آن جناب را کردند و این در حالی بود که ما آنها را میدیدیم، ولی آنها ما را نمیدیدند. حضرت از آنها دور و به ما نزدیک شد و دست بر سینهها و بدنهای ما کشید و کلماتی را بیان فرمود که آن را نفهمیدیم و برای بار دوم به سوی آنها بازگشت تا این که برابر آنها رفت و فریادی در میان آنها کشید. سلمان گفت: گمان کردیم که زمین زیر و رو شد و آسمان فرو ریخت و صاعقهها از دهانِ حضرت بیرون آمد و اَحَدی از آنها باقی نماند. عرض کردیم: ای امیرمومنان، خداوند با آنها چه کار کرد؟
فرمود: هلاک شدند و همگی به طرفِ آتش جهنم رفتند. گفتیم: این معجزهای است که ما نه مثل آن را دیدهایم و نه شنیدهایم.
حضرت فرمود: میخواهید چیزی عجیبتر از آن را به شما نشان دهم؟
گفتیم: تحمل چیز دیگری را نداریم.
آنگاه گفتیم: لعنتِ لعنتکنندگان و لعنتِ مردم و همهی ملائکه تا روز قیامت بر کسی باد که شما را دوست نمیدارد و به فضل و بزرگیِ قدر و منزلت شما ایمان نمیآورد. سپس از آن حضرت خواهش کردیم ما را به سرزمین خودمان بازگرداند.
حضرت به دو ابر، اشارهای فرمودند و آن دو به ما نزدیک شدند.
حضرت فرمود: بر سر جای خودتان بنشینید و ما بر روی ابر نشستیم و آن جناب، بر ابرِ دیگری سوار شد و به باد فرمان داد تا این که در آسمان پرواز کردیم و زمین را همانند درهمی مشاهده کردیم. سپس در کمتر از یک چشم به هم زدن، ما را در خانهی امیرمومنان(ع) پیاده کرد.
ما در تعجب شدیم از اینکه زمانی که از مدینه بیرون رفتیم، هنگام بالا آمدن خورشید بود و وقتی که به مدینه بازگشتیم، وقتِ اذان ظهر بود و مؤذن اذان میگفت. گفتیم عجبا! ما در کوهِ قافی بودیم که فاصله آن تا ما پنج سال راه است؛ در حالی که ما در طی پنج ساعت از روز به آنجا رفته و مراجعت کردیم.
امیرمومنان(ع) فرمود: به راستی، به سبب آنچه که از اسم اعظم نزدِ من است، اگر اراده کنم که تمام دنیا و آسمانهای هفت گانه را در کمتر از یک چشم به هم زدن زیر پا بگذارم، چنین خواهیم کرد.
سلمان گوید آنگاه به حضرت عرضه داشتیم: ای امیرمومنان، به خدا قسم، شما آیهی بزرگ خدا و معجزهی روشن او بعد از برادر و پسر عمویتان هستید[1].
[1] بحار الأنوار (ط - بیروت)، محمد باقر مجلسی، ج27، ص 33؛ [320 داستان از معجزات و کرامات امام علی(ع)، عباس عزیزی]؛ علی(ع) و المناقب، ص 135
در عصر ظهور سفرهاى فضايى اختصاص به امام زمان عجّل الله تعالى فرجه الشريف ندارد و مردم نيز به آسمان ها رفت و آمد مى كنند.
روزی مرحوم آخوند کاشی مشغول وضو گرفتن بودند که شخصی باعجله آمد، وضو گرفت و به داخل اتاق رفت و به نماز ایستاد. قبل از اينكه وضوی آخوند تمام شود، آن شخص نماز ظهر و عصر خود را هم خوانده بود!!
به هنگام خروج، با مرحوم کاشی رو به رو شد. ایشان پرسیدند: چه کار می کردی؟ گفت: هیچ ! آقا فرمود: مگر تو نماز نخواندی؟ گفت: نه! آخوند فرمود: من خودم دیدم نماز خواندی! گفت: نه.
سؤال کردند: پس چه کار می کردی؟گفت: فقط آمده بودم به خدا بگویم «من یاغی نیستم» همین!
این جمله در مرحوم آخوند، خیلی تأثیر گذاشت. تا مدت ها هر وقت از احوال آخوند می پرسیدند، ایشان با حال خاصی می فرمود: من یاغی نیستم...
25.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صدای ناقوس کلیسای مسیحیان از زبان مولا امیرالمؤمنین(علیه السلام)
قراعت روزانه ۱ بار سوره یس و ۳ بار سوره مزمل به نیت جلب محبت حلال روی آب و میل کردن زن و مرد از آن در نوشیدنی و چای و ... سبب افزایش محبت ، مودت، عشق و وفاداری است انشاءالله
الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى كُلِّ نِعْمَةٍ وَ أَسْأَلُ اللَّهَ مِنْ كُلِّ خَيْرٍ وَ أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ كُلِّ شَرٍّ وَ أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ مِنْ كُلِّ ذَنْب
چکیده تمامی دعاها از بیان👆 امیرالمؤمنین علیهالسلام
به سند معتبر از حضرت رسول صلی الله علیه و آله منقول است که: هر که هر روز بعد از نماز عصر یک مرتبه بگوید: أستغفر الله الذی لا اله الا هو الحی القیوم الرحمن الرحیم، ذاالجلال و الاکرام، و أسئله أن یتوب علی توبه عبد ذلیل خاضع فقیر بائس مسکین مستکین مستجیر لا یملک لنفسه نفعا و لا ضرا و لا موتا و لا حیوه و لا نشورا، حق تعالی امر فرماید که صحیفه گناهان او را پاره کنند، هرچند که گناه بسیار در آن باشد.
ما خوب خدایی داریم، ولی آیا خوب بنده ای بوده ایم؟ از حالا بگو یا علی و تغییر کن و متحول شو