برآمده از دل...
_
فقط کافیه اسمت به میون بیاد
تا تمام وجود به یک باره پر بشهه از دل تنگی و غصه، قلب دیگه آروم نزنه و چشم ها ، آه از این چشم هایی که با نام تو می بارند ...
اسم اعظم، نام توست
آنقدر عظیم است که دنیای درون و بیرون را زیر و رو می کند...
و من در فکر آنم؛ حال که اسمت چنین میکند ، گوشه نگاهی از جانب شما چه با این دل ویران میکند ...؟
#موندنیترینرفیقمن
بعد از این در دل من شوق رهایی هم نیست
این هم از عاقبت از قفس آزاد شدن 🕊
باز با گریه به آغوش تو بر میگردم
چون غریبی که خودش را برساند به وطن ...
زمان:
حجم:
811.6K
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچکس، هیچکس اینجا به تو مانند نشد
چقدر سخت شده ...
نوشتن
صحبت کردن
خندیدن
گریستن
آه، گریستن ...
چقدر سخت شده
سنگ شده
درد شده
زندگی ها ، قلب ها و زخم ها ...
چقَدَر دور شدم ...
خالی از نور شدم
هیچ شدم؛ پوچ شدم..
نیست شدم ...
چقدر سخت شدم
گاهی وقتا ی حرفایی خیلی سنگینن
اونقدر سنگین که میمونن رو دلت
هیچوقت هم از بین نمیرن
همیشه رو دلت سنگینی میکنن
اخ
امان از وقتی که یکی از اون حرف ها از دهن عزیزت بیرون بیاد ...
ما آدما عادت کردیم حرف های سنگین بزنیم
بدون اینکه بدونیم چی به سر قلب طرف مقابلمون میاد ...
من همینجا قول میدم مواظب حرفام باشم ...
حرف سنگین نزارم رو دل کسی ...
اخه میدونی
هر چقدر هم زمان بگذره
باز هم اون حرف سنگینی میکنه ....
تا ابد میمونه ....
چه حس عجیبیه...
اینکه یهو بگی ، عههه شب جمعه است؟!!!..
و تمام وجودت ناگاه صدا بزنه "به تو از دور سلام، به سلیمان جهان از طرف نور سلام..."