چقدر سخت شده ...
نوشتن
صحبت کردن
خندیدن
گریستن
آه، گریستن ...
چقدر سخت شده
سنگ شده
درد شده
زندگی ها ، قلب ها و زخم ها ...
چقَدَر دور شدم ...
خالی از نور شدم
هیچ شدم؛ پوچ شدم..
نیست شدم ...
چقدر سخت شدم
گاهی وقتا ی حرفایی خیلی سنگینن
اونقدر سنگین که میمونن رو دلت
هیچوقت هم از بین نمیرن
همیشه رو دلت سنگینی میکنن
اخ
امان از وقتی که یکی از اون حرف ها از دهن عزیزت بیرون بیاد ...
ما آدما عادت کردیم حرف های سنگین بزنیم
بدون اینکه بدونیم چی به سر قلب طرف مقابلمون میاد ...
من همینجا قول میدم مواظب حرفام باشم ...
حرف سنگین نزارم رو دل کسی ...
اخه میدونی
هر چقدر هم زمان بگذره
باز هم اون حرف سنگینی میکنه ....
تا ابد میمونه ....
چه حس عجیبیه...
اینکه یهو بگی ، عههه شب جمعه است؟!!!..
و تمام وجودت ناگاه صدا بزنه "به تو از دور سلام، به سلیمان جهان از طرف نور سلام..."
برآمده از دل...
_ حق با لیلی بود ! #ازمواعِظ
هول مطلق؛
تنها چیزی که میشه گفت اینه که
خدایا
میشه ببخشی، اصلا ندید بگیری، همونجور که خودت بلدی ، همونجور که ستار میشی و میپوشونی همه بدیا و گناها و اشتباهارو ...
من از این مرحله میترسم، ترس از خجالت و شرم و رو سیاهی...