برآمده از دل...
ولی فاطمیه خیلی فرق میکنه... میدونی دعوتیا کم اند مثل محرم نیست فاطمیه غریبه شبانه است بی صداست
هرچه در غریبی فاطمیه
مرثیه خوان ها بخوانند و
قلم به دست ها بنویسند
باز هم حق مطلب ادا نمیشود.
انگار نه انگار...
#فاطمیه
واقعا گاهی وقتا، آدم میمونه تو کار خدا ..
قشنگ همینجوری که مولانا توصیف میکنه:
دوش شراب ریختی، وز بر ما گریختی
بار دگر گرفتمت، بار دگر چنان مکن
من همگی تراستم، مستِ مَیِ وفاستم
با تو چو تیرِ راستم، تیر مرا کمان مکن
ای دل پاره پارهام، دیدن اوست چارهام
اوست پناه و پشت من، تکیه بر این جهان مکن
این دعای حضرت زهرا رو خیلی دوست دارم؛
وسْتَعْمِلْنِی لِمَا خَلَقْتَنِی لَهُ.
خدایا مرا خرج کاری کن، که به آن خاطر مرا آفریده ایی..
امروز حس کردم من به دنیا اومدم، تا من باشم..
معلم باشم ...
یا به قول دوستان، مامان باشم...
من ساخته شدم برای معلم بودن
برای عشق ورزیدن
برای مهربونی به بچه هایی که دلشون اندازه ی هزار تا دریاست.
میدونی، امروز اولین تجربه ی من به عنوان یک معلم بود.
تا به در مدرسه رسیدم و دانش آموز ها رو دیدم، ی لحظه یخ کردم، استرس نشست تو دلم و باختم...
من اینجا چی میخوام..
اخ الان چیکار کنم
چی برم بگم ؟!..
مدیر با لفظ همکار صدا میزد و دعوت میکرد به نشستن توی دفتر مدرسه...
اگه بگم رو ابرا بودم، دروغ نگفتم...
اما اصل ماجرا وقتی بود که پا به کلاس گذاشتم و اون فرشته های آبی پوش خانوم خانوم از دهنشون نمی افتاد:)
دیگه استرس نداشتم
همه اش ذوق بود که از لیوان دلم بیرون می ریخت...
با خودم میگفتم:
آخ
چقدر دلمتنگ شده بود برای مدرسه
برای بچه ها
برای شیطنت و
کاغذ بازی هاشون و...
انگار تازه زنده شدم و جون گرفتم
انگار کنار اونا تازه نفس کشیدم...
دخترای من نور بودن، نور خالص:)
اغراق نیست!.
اونها رو نشوندن کنج این دله ویرون...
الحمدالله...
۱۴۰۳/۱۲/۱۶
#آنچهمیگذرد
#دلی