برآمده از دل...
اومدم بنویسم...
دیدم همه ی گفته و نگفته هام و تو این مداحی گفتن....
حدود ۵ سال پیش اینا بود ...
اون زمانی که با تولدم، متحول شدم..
همون موقع که ی ریزه جوونه زد تو دلم
جوونه ی حبّ اباعبدالله...
اون زمان تازه اون مداحی اومده بود که میگفت
《من ایرانم و تو عراقی
چه فراقی ...》
انقدر این ورژنم جدید بود،
که وقتی این تیکه رو گزاشتم تصویر نمایه ی ایتام، یکی از دوستام اومد گفت: طرف عراقیه کلک؟!...
اون زمان زخم جاموندن تازه بود ...
بی تابی ها و اشک ها همه تازه بودن...
از اون سال به بعد
انگار
عادی شد
عادی شد جاموندن...
دیگه درد نداشت، کمتر میسوزوند..
وقتی به هر دری زدم که بشه و نشد...
وقتی هر بار رفتم گلستان شهدای اصفهان، سر مزار شهیدی که کربلا میده
و همه ی دوستام کربلا گرفتن و من ...
ی مدت حتی با اکراه و گِله میرفتم سر مزارشون که چرا به همه کربلا میدین و به من نه؟!!
طلبکار بودم دیگه..
طلبکارم..
از خدا از ائمه از شهدا...
بنده بودن یادم میره...
امسال اما ی جور دیگه بود
مباحثه ها
کلاس ها
جلسه ها
همه ی کار هام کنسل شد چون
هم مباحثه ایی هام
دوستام
رفقام
استادام
فامیل
همه و همه
رفتن کربلا...
انگار همه رفتن و باز من
جاموندم...
دیگه دردش عادی نیست
تکراری نیست
واقعا میسوزنه.. جگر سوزه...
حتی اگه هزار هزار در جواب التماس دعا ها بهت بگن که
_ناامید نباشی ها
_بعد منزل نبود در سفر روحانی
_ماهم که اینجایی هستیم دلمون اینجا نیست...
_ان شاءالله میای تو هم
و....
میگفت دنبال گره کربلا نرفتن تون بگردین...
ببینین خودتون چیکار کردین که قسمت تون نمیشه، انقدر نندازین تقصیر امام حسین علیه السلام که اون دوستم نداره و من و نمیخواد و نمیطلبه و....
راستش آقا
گشتم
عینک هامو خوب رو چشمام گذاشتم تا ببینم گره ها رو ...
دیدم اصلا عینک نمی خواست
دقت نمی خواست
حق داری...
کلش گره است...
گره ی گناه و گناه و گناه
انقدر زیاده و کور که به این راحتی ها باز نمیشن که ...
آقا
من اگه بخوام این گره ها رو یکی یکی باز کنم تا بعد ببینیم کربلا تو...
هیچوقت اون روز نمیرسه...
هیچوقت...
شما که همیشه منت سر ما گذاشتی
آقایی کردی
همیشه دور برگردون بودی
به ابوفاضل گفتین دست مون و بگیره ...
میشه گره ها رو هم خودتون باز کنین؟
میشه؟...