هدایت شده از کانال حمید کثیری
بخونید ...
احساس خوبی پیدا میکنید؛
حتما حکمتی داشته ... حتما حکمتی دارد.
@hamidkasiri_ir
جوری که ۲۰ سالگی داره میگذره...💔
چیکار کردی، تا اسم کربلات میاد دلم میره
چیکار کردم، میگن اجازه نیست که زائرت باشم
اجازه نیست دیگه مسافرت باشم
ی شب تو کربلا مجاورت باشم...
#همهمیرنتومیمونیبرام
هدایت شده از راهنوشتههای یک کفترِ آرمانجو
ابوجعفر هاشمی به امام حسن عسکری علیهالسلام نامه نوشت که آقا خیلی این زندان تنگه، خیلی این زنجیرها سنگینه...
حضرت پیغام فرستاد که ظهر نماز رو توی خونهت میخونی...
بعد میگه رفتم خونه نماز خوندم و گفتم کاش روم میشد به حضرت بگم آقا وضعمون هم خرابه، بهجای اینکه کار کنیم همهش زندانیم...
دیدم در خونه رو میزنن، یه مبلغ قابل توجهی برامون پول آوردن توش یه نامه هم بود!
حضرت نوشته بود که:
کاری داشتی از ما حیا نکن، مُعذَّب نشو، کار ما اینه «نحنُ کهفٌ لِمن إلتجأ إلینا»
هر کسی به ما پناه ببره ما کهفیم، پناهگاهیم...
_ حجتالاسلام حامد کاشانی
برآمده از دل...
لطفا من و برگردونید به خورشید خونه ☀️:)❤️🩹
هجوم ناگهانی غم و دلتنگی بسیار، از برای خورشید خونه و اهلش...✨💔
امشب، آخرین شبیه که با این زاویه ی دید، تو اتاق ۲۰۲ قراره بخواب برم...
اتاقی که دو ترم مهمونش شدم..
روز اولی که پام و به خوابگاه جدید گزاشتم متوجه شدم که همه ی هم رشته ها، اسم خودشون و دادن سرپرستی و اتاق جدا گرفتن، و من و دونفر دیگه، موندیم بدون اتاق..
وقتی توی سرپرستی به شکل بیچاره واری نشسته بودیم یکی از دختر ها از در اومد داخل که خداحافظی کنه و ناگهان سرپرست پرسید: شما ۲۰۲ بودین دیگه؟ این ترم چند تا تخت خالی دارید؟
_ سه تا
+ خب اینم از این شما ۳ نفر برید تو این اتاق...
ماهم خوشحال از اینکه اتاق دار شدیم سریع رفتیم به سمت ۲۰۲...
یک اتاق ۱۲ نفره، ۳ شب اول ما سه نفر تنها بودیم، چون هم اتاقی هامون هنوز نیومده بودن، با کلی استرس از اینکه نکنه ادم های بدی باشن، نکنه شب ها نخوابن، اذیت کنن و... از هرکس که می شناختیم میپرسیدیم: فلانی، بچه های این اتاق چطورن؟!
خوبن؟اخلاقشون خوبه؟ شلوغن؟ و...
واقعا ترسیده بودیم
ما
سه نفر ورودی ۱۴۰۲ بودیم و تازه ترم سه رشته ی الهیات، قرار بود تو اتاقی باشیم با ۹ نفر ورودی ۱۴۰۰ ترم ۷ اون هم رشته ی تربیت بدنی، که همه از شور، هیجان، شیطنت و شلوغی شون میگفتن...
تازههه گفته بودن که بچه ها همه اهل یاسوج اند و از قوم لُر، که این مورد تو شلوغ بودنشون بی تاثیر نبود..
بدون اینکه همدیگه رو ببینیم، از هم میترسیدیم، ما از اون ها، و شاید باورش سخت باشه، اون ها هم از ما.!
برآمده از دل...
امشب، آخرین شبیه که با این زاویه ی دید، تو اتاق ۲۰۲ قراره بخواب برم... اتاقی که دو ترم مهمونش شدم..
چرا؟
چون روز های اول که ما بودیم و اون ها نه، روی در کمد هامون به خاطر چالش حفظ حدیث، حدیث چسبوندیم، عکس سید حسن و زدیم و...
حالا آخر هفته، ما نبودیم و اون ها اومده بودن و در قدم اول با فضای معنوی اتاق رو به رو شده بودند... شما خودت تصور کن چجور ضد حال خوردن:)
هفته های اول خیلی غریبانه بود، بچه ها باهم لُری حرف میزدن و ما
نمیفهمیدیم...
مطلقا چیزی نمیفهمیدم،
حتی اگه مخاطب شون من بودم، مجبور میشدن فارسی باهام صحبت کنند که متوجه بشم...
تفاوت فرهنگی، خانوادگی، شخصیتی، لهجه و زبان، همه و همه بیداد میکرد...
اما، نمیدونم واقعا چیشد و چه اتفاقی افتاد
که وقتی به خودم اومدم دیدم
کم کم داریم باهم کنار میایم.
بچه ها کلاس های عملی داشتن و وقتی میومدن از خستگی دیگه نایی برای بلند شدن نداشتن، پس، ظهر ها تا مغرب خواب، و شب ها بعد از صرف سه وعده ی مختلف شام در بازه های زمانی مختلف، به خواب میرفتن...
خیلی جالب بودن، شما فکر کن ساعت ۲ شبه و یهو یکی میگه: بچه ها چای درست کردم بیاین با نون پنیر بخوریم...!
واکنش ساعت ۲: 😶
زمان، کار خودش و کرد، مهر هم دیگه رو انداخت به دلمون..