دل تنگی که شاخ و دم نداره تصدقت بشم:)
ماه رجب تموم نشده، ببر من و خونت کوله بار پر بده دستم بابام جان..
من، داستان گفتن و نوشتن را خیلی دوست دارم
مخصوصا اگر داستان عشاق را بگویم یا به روی کاغذ بیاورم ، اصلا همین که یک طرف قصه عاشق است و طرف دیگر معشوق ذوق و شوق تمام وجودم را فرا میگرد...
با هر کلمه که از زبانم جاری میشود قلبم به تپش می افتد ...
و امان از وقتی که بخواهم داستان عشق خودم و تو را برای دیگران بگویم ...
آنوقت هزاران بار مردن از شوق هم برایم کم است...
ایها العزیزِ جان
زندگی بس سخت است و دشوار
و این هم از خاصیت رحم زمانی دنیاست
کی میرسد روز متولد شدن ما؟
هر روز را شب میکنم و شب را روز
ولی تو را در این هیاهو نمی بینم ...
مشکل از من است یا شما به ما رخ نشان نمی دهی عزیزِ جان؟...
صد البته مشکل از من است
از این چشم هایی که هر چه میرسد را میبینند
گوش هایی که همه چیز را می شنود
و ذهنی که به هر فکری ، بفرما میزند ...
ای کاش کمی تمرین میکردم
کور بودن و کر بودن را
تا نبینم ، نشنوم و فکر نکنم
به غیر تو ...
مرا کور و کر کن ..
خسته ام از این ادعا ها
ادعای مومن بودن و مسلمان بودن
میگفت؛ مومن با نشاط است و حوادث هیچ اثری در او ندارند ...
حال ، زندگی خودم را که میبینم پر است از بی حوصلگی ها و حوادثی که به سرعت مرا دگرگون کرده اند...
من با این همه ادعا حتی یک بار هم نتوانسته ام در مقابل حوادث سر خم نکنم، اشک نریزم، نشکنم ....
من با این همه ادعا از همه ی آنهایی که ادعای بی ایمانی میکنند، بدترم ...
مرا از این همه ادعای پوچ و تو خالی نجات بده
ایها العزیزِ جآن...
برآمده از دل...
من همون هیچِ همه چیز دار م...
هیچم و همه ی شما را دارم ...
از مرگ و محشر ترسی ندارم
من تا زمانی که رضا (ع) دارم
قلب ها خیلی عجیب اند
یک تکه ماهیچه ی گوشتی تو خالی ، درست به اندازه ی یک دست مشت شده...
خون را هر لحظه پمپاژ میکنند و به اندام های مختلف بدن می رسانند...
عجیب این است که همین ماهیچه ی تو خالی با شنیدن نام تو ، دگرگون میشود ، چنان که گویی چیزی دیگر نمانده به ایستادنش ...
چه میکند نام تو
با یک ماهیچه ....
با قلب من ..🫀