چندثانیه انتظار و بعد صدای پدرانه ی حاج حسین را که در سلام پیشدستی کرده می شناسم ، از کار و بار و نوشتنی هایم می پرسند و هی اضطرابم بیشتر که چه کارم دارند؟ مثل بلوغاتی جوانی که در مجلس خواستگاری نشسته و هیچکس نمی رود سر اصل مطلب ملتهبم . یک هو با کلماتش جهانم عوض می شود ، و درست در همین دقایق است که دلم میخواهد ای کاش میشد دنیایم را تافت بزنم و همانطوری ثابت بماند که برای همیشه بماند. کجا؟ درست بعد از این جملات که حاج حسین شمرده و صمیمی گفت:
من محضر حضرت آقا بودم ، به من فرمودند با آقاحامدعسکری تماس بگیرید تشکر کنید، بفرمایید من کتاب خال سیاه عربی شما را خوندم ، بسیار لذت بردم، ممنونم. در ضمن به اون بنده خدا هم سلام من رو برسونید بفرمایید از آن دعاها که در حرم حضرت رقیه برای شما کرده اند، برای من هم بکنند.
دلنواز:
بهت وحیرتم ... نمی دانم چه بگویم . لالم حاج حسین دوبار الو الو می گوید ، میگویم جانم..شوکه شدم ، دارم فکر می کنم کلمه ندارم. می گویم سلام من را برسانید بفرمایید پدری کردید در حقم... منت گذاشتید مشق هایم را خط زدید ...حاج حسین گفت دارم حرفهایتان را می نوسم که امانتداری کنم. ... مهدی از آن طرف حرکت پروانه ای می زد و لب می جنباند که : انگشتر انگشتر خره ...سینه. صاف می کنم می گویم: حاج آقای محمدی بی ادبی است اما من از حاج قاسم و شهید حاجی زاده انگشتر هدیه دارم ، یک انگشتر هم دارم یک نماز مغرب و عشا دست سید حسن بوده حیف است از شما ...و حاج حسین نمی گذارد ادامه دهم .... می گوید:بله چشم حتما ... حتما عرض می کنم و به شما خبر می دهم بعد هم خداحافظی و تماس تمام .
به مهدی می گویم: برگام... می گوید نوش جونت ... می گویم ولی زشت شد انگشتر رو گفتم ... من که گفتم ولی بعیده تو این سر شلوغی و کار و بار یادشون بمونه ... توقعی ندارم که ... کتابم رو لطف کردن خوندن ،زنگم زدن تشکر هم کردن لذت هم بردن ، سلام هم رسوندن حالا من بگم یه انگشترم بده ؟ جون مهدی خیلی کارم ضایع بود راضی باش ...مهدی می گوید برسه عشقه نرسه هم عشقه ... کل قصه را می آیم شب برای نفیسه تعریف می کنم .بغض می کند ، دلش برای بابا بهرام تنگ می شود قاب عکسش را دستمال می کشد.
نی داوود:
ساعت ده صبح است ، حاضر شده ام بروم سر ضبط. دوباره همان شماره و اینبار خود حاج حسین است :
به حضرت آقا حرفای شما رو عرض کردم ، یه انگشتر دادن به شما تقدیم کنم . قرار می شود یازده و نیم آنجا باشم. آخر کشور دوست.. می نشیم پشت موتور تا کشور دوست پرواز می کنم . یازده و نیم جلوی بازرسی بیتم . پا که داخل مجموعه می گذارم یک عطر قرمه سبزی روغن سیاه شده ای از فرط جاافتادگی لای چنارها توی فضا پراکنده است ، آتش بیافتد به شکم یک جوری هوس می کنم که نگو ...کار کدام همسایه ی بی انصافی است که اینگونه دل می برد .
پرسان پرسان به دفتر حاج حسین آقا می رسم ، می بوسمشان ، انگشتر را میدهند . یک رکاب لاکردار و یک عقیق بی رگه و یخ . نگین عقیق پاک یمنی ... خدا بدهد برکت فیت دستم است ، می گویم با اجازه من بروم شما کار دارید ، می گوید من کار دارم ولی تو ناهار را بمان همینجا بخور و برو ...می گویم اگر می شود بدهید می برم خانه با بچه هایم بخورم ، میگوید باشد ،دقایقی بعد جوانی نازنین و ماخوذ به حیا است سه تا غذا برایم می آورد ،یواشکی می پرسم چیست ؟ می گوید قرمه سبزی ... نخودی می خندم ...
خسروانی:
غذاها توی مشما به آینه ی موتور آویزان می روم ببرم بگذارم خانه توی یخچال. به مهدی زنگ می زنم پشت موتور می گوید: جونم ... می گویم دمش گرم بابا ... می گوید کی؟ چی ؟ ؟می گویم آسیدعلی آقا ...می گوید چی می گی ؟ می گویم: بابا این خیلی مشتیه ... خیلی پهلوونه ... حرف تو دهنمون خیس نخورده انگشتر رو فرستاد ...مهدی می گوید: مرگ من ؟ می گویم جون تو ...بابا ای والله ...
فرود:
جهان قند است ...هوا قند است ، جهان بوی مشت بسته ی نوزاد می دهد ، بوی دلشریکی و نوازش ... بهارمست و رمیده از شوق دو تا خط باک بنزین می سوزم و دور تهران را با لبخند موتور سواری می کنم ... برای خودم یک آب هویج بستنی جایزه می خرم ، هی آن عقیق سرخ را می بوسم ...
هشتم آبان روز پرکشیدن بابا بهرام است، مردی که وقتی پرکشید چند وقت بعد به تناوب از چندتا مرکز نگه داری ایتام زنگ زدند که چرا آقا بهرام اطفالی را که هزینه های سرپرستی شان را قبول کرده واریز نمی کنند و ما بهت بودیم از این یتیم نوازی ...
تلخش نکنم ما این حال خوشمان را مدیون لطف دو پدریم ... یکی بابا بهرام و یکی رهبر عزیزمان ... خدا. اولی را بیامرزد و وجود نازنین آن ناخدای این مرز و بوم را در سایه توجهات حضرت ولی عصر عج االله بر سر ما و ایران عزیزمان نگه دارد.
حامدعسکری
https://t.me/hamedaskary
هدایت شده از • سیودو | فیاض •
14.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#روزنوشت
دستِ دخترای تیممو میبوسم!
بیشتر از ۳۰ ساعت مشغول بستهبندی بودن!
مخلصترینن.
نور میباره از سمت چپ سینهشون بیرون.
صدِشونو میذارن پای کار.
اونم چه کاری؟
کارِ توحید و معارف اهل بیت علیهمالسلام.
برای یه عده جوون و نوجوون هم سن و سال خودشون.
با بچههای کوچیک یا حتی نوزاد، درسای سخت دانشگاه و میانترم، مدرسه و...
حتی اگر نباشن و نرسن بیان هیچ جوره، گرمای دعاهاشونو حس میکنم و بغض پیاماشونو.
خانومجان!
خودشون و نسلشون ریزهخوار سفره خودتون و فرزندانتون باشن.
حفظشون کنین برای سربازی اسلام.
دوستون دارم مهربونام🩷
_
پ.ن:
انشاءالله فردا صبح علیالطلوع اولین سری آدرسها میرن اداره پست.🌤
یک معلم همیشه باید Cو plan B داشته باشه. شاید بری سرکلاس با یک برنامه و طرح درس فوق العاده اما، همه چیز اونطور که تو میخوای، پیش نمیره...
امشب یک آقا پسر حدودا ۲۰ ساله که از طریق آشنا ها معرفی شده بود از من درمورد مصاحبه ی دانشگاه فرهنگیان پرسید، از اینکه مصاحبه ی اختصاصی چطوره؟ واقعا سخته؟
براش توضیح دادم
مثال زدم
نمونه آوردم
رسیدم به بخشی که گفتم:
باید برای مصاحبه ی تخصصی بخش اعتقادی رساله ی مرجعت رو بخونی.
گفت از کجا باید رساله بگیرم؟
_اصولا تو همه خونه ها هست، نداشتید از کتابخونه امانت بگیرید
+رساله ی کی رو؟
_ مرجعتون دیگه، مرجع تقلیدتون کیه؟
+حاج آقا ملکی.
_...
زدم تو اینترنت که حاج آقا ملکی مرجع!
چیزی نیومد، هر چقدر فکر کردم تو خاطرم نبود اصلا همچین کسی.
بهشون گفتم نمیشناسم!
گفتند: وا، حاج آقا ملکی امام جمعه دیگه....
واکنش من: 😶
حاج آقا ملکی: 😟
و مراجع:🤬(ما داریم اینجا زحمت میکشیم)
اخه مسلمون، امام جمعه!، مرجع تقلید!؟
براشون کامل نشستم یک جلسه روضه خوندم که مرجع تقلید چه هست و چه کرد و چه میکند، نمونه آوردم، حتی مثال بانو امین و زدم.
در آخر میگفت که ببخشید ولی من اصلا این ها رو نمیدونستم.
رساله ی امانتی زینب رو از کمدم برداشتم، براش عکس گرفتم سر فصل اول و براش فرستادم و قرار شد بره اول مرجع انتخاب کنه:)
اصلا هم ترغیبشون نکردم به انتخاب حضرت آقا...😶
برآمده از دل...
امشب یک آقا پسر حدودا ۲۰ ساله که از طریق آشنا ها معرفی شده بود از من درمورد مصاحبه ی دانشگاه فرهنگیا
چی میخوام بگم؟
از آدم ها
حتی سن بالا ها
انتظار نداشته باشید عالم دهر باشن
همه چیزو، حتی شده مسائل دینی رو بلد باشن،
اره این درد بزرگیه که تو کشوری که "اسلامیِ" و شیعه خونه ی امیر المومنینه (ع) ایمان و اعتقادات ضعیف باشه، مسائلی که بار ها تو ۱۲ سال تو گوشمون کردن به درد نخور باشه، اما باید درست بشه، نباید نادیده گرفته بشه.
باید از روش های درست آگاهی بخشید، اطلاع داد، احیای تفکر کرد.
همونطوری که شهید مطهری میگه...
برآمده از دل...
چی میخوام بگم؟ از آدم ها حتی سن بالا ها انتظار نداشته باشید عالم دهر باشن همه چیزو، حتی شده مسائل
نمونه ی دیگه:
هفته ی گذشته که سر کلاس دوازدهم مدرسه به عنوان کارورز بودم، یکی از بچه ها که خیلی صورت زیبایی داشت از معلم پرسید:
_خانم ببخشید میخوان ما رو ببرن اردو قم، اونجا باید نماز بخونیم؟
معلم تعجب کرد و گفت که: وا مگه بقیه وقت ها نمیخونی؟
_نه خانم بلد نیستم.
+مگه میشه بلد نباشی؟😟
_بله خانم فقط حرکاتش و میدونم ولی بلد نیستم چی باید بگن ...
همینطور که شاهد مکالمه بودم، قلبم گرفت، تو دلم گفتم، خدای من چرا باید دانش آموز ۱۸ ساله بلد نباشه نماز چطوری خونده میشه؟! مگه میشه؟
انتظار داشتم الان معلم کلاس که درس دینی رو هم درس میداد براش توضیح بده، اما فکر میکنید چی گفت؟!
《ببین دخترم خدا صورت زیبایی بهت داده هر لحظه میتونه این صورت زیبا رو ازت بگیره، پس تو هم نماز بخون》
واکنش من: 😦😶😳
واکنش خدا: 😐
برآمده از دل...
نمونه ی دیگه: هفته ی گذشته که سر کلاس دوازدهم مدرسه به عنوان کارورز بودم، یکی از بچه ها که خیلی صور
فاجعه ی قرن بود این جواب.
از دانش آموز کناریم برگه گرفتم و شروع کردم به نوشتن نامه برای دخترک زیبا.
براش نوشتم که از کتاب نماز باحال و روح نماز و اینترنت استفاده کنه، چه طوری نماز بخونه، چی باید بگه و...
در آخر هم گفتم بیا ساده اش کنیم، قرارمون، زنگ تفریح سوم تو نمازخونه😉.
وقتی که زنگ تفریح خورد نامه رو بردم و بهش دادم، گفتم؛ سلام، این برای شماست😌
تعجب کرده بود، نامه رو بهش دادم و محل و ترک کردم.
نشسته بودم داخل دفتر معلم ها و از صحبت های پرمغز راجع به نحوه ی پختن گوشت شترمرغ استفاده میکردم، که معاون آموزشی همراه همون دختر وارد شد، شوکه شدم، به من اشاره کرد و رو به دختر گفت ایشون و میگی؟ دخترک گفت بله.
قلبم و نه درون سینه که جایی میون زمین حس میکردم، دخترک گفت میشه بیاید بیرون؟
وقتی از دفتر بیرون رفتم شروع کرد به تشکر، اینکه خیلی خوشحال شدم، خیلی کارتون ارزش داشت برام و...
🦋✨اکلیل بود که از وجودم ساطع میشد، بغلش کردم و گفتم این چه حرفیهههه دختر وظیفه ام بود، کمک خواستی بهم بگو، حرم رفتی دعا یادت نره، تو اینترنت بزن با فیلم ببین، من امروز هستم نمازخونه خواستی بیا و...
#مدرسهیعشق
پیدا کردن معلم های خوب از بین معلم ها خیلی ساده است.
همون معلمی که ساده رد نمیشه.
پیگیر و دغدغه منده.
از کلیشه ها فراریه و دنبال درک حال و نفس دانش آموزه...
قبل از سیزدهم آبان، توی خوابگاه شاهد بچه هایی بودم که داشتن برای روز سیزدهم روز دانش آموز و کلاسی که میرن کارورزی برنامه میچیدن، یک سری ها با کاغذ قلب اوریگامی درست کرده بودن که میون قلب ها جملاتی پر نور خود نمایی میکرد.
یک سری برای دانش آموز ها طرح درس متفاوت داشتن از لانه ی جاسوسی میخواستن بگن و نقش پر رنگ دانش آموز و عده ایی مثل خانم گل اتاق ما، برای دانش آموز های مدرسه کش مو گرفته بود، که البته یدونش سهم من شد...
همینقدر ساده، خوب ها قابل تشخیص اند.
#معلمخوب