برآمده از دل...
امشب یک آقا پسر حدودا ۲۰ ساله که از طریق آشنا ها معرفی شده بود از من درمورد مصاحبه ی دانشگاه فرهنگیا
چی میخوام بگم؟
از آدم ها
حتی سن بالا ها
انتظار نداشته باشید عالم دهر باشن
همه چیزو، حتی شده مسائل دینی رو بلد باشن،
اره این درد بزرگیه که تو کشوری که "اسلامیِ" و شیعه خونه ی امیر المومنینه (ع) ایمان و اعتقادات ضعیف باشه، مسائلی که بار ها تو ۱۲ سال تو گوشمون کردن به درد نخور باشه، اما باید درست بشه، نباید نادیده گرفته بشه.
باید از روش های درست آگاهی بخشید، اطلاع داد، احیای تفکر کرد.
همونطوری که شهید مطهری میگه...
برآمده از دل...
چی میخوام بگم؟ از آدم ها حتی سن بالا ها انتظار نداشته باشید عالم دهر باشن همه چیزو، حتی شده مسائل
نمونه ی دیگه:
هفته ی گذشته که سر کلاس دوازدهم مدرسه به عنوان کارورز بودم، یکی از بچه ها که خیلی صورت زیبایی داشت از معلم پرسید:
_خانم ببخشید میخوان ما رو ببرن اردو قم، اونجا باید نماز بخونیم؟
معلم تعجب کرد و گفت که: وا مگه بقیه وقت ها نمیخونی؟
_نه خانم بلد نیستم.
+مگه میشه بلد نباشی؟😟
_بله خانم فقط حرکاتش و میدونم ولی بلد نیستم چی باید بگن ...
همینطور که شاهد مکالمه بودم، قلبم گرفت، تو دلم گفتم، خدای من چرا باید دانش آموز ۱۸ ساله بلد نباشه نماز چطوری خونده میشه؟! مگه میشه؟
انتظار داشتم الان معلم کلاس که درس دینی رو هم درس میداد براش توضیح بده، اما فکر میکنید چی گفت؟!
《ببین دخترم خدا صورت زیبایی بهت داده هر لحظه میتونه این صورت زیبا رو ازت بگیره، پس تو هم نماز بخون》
واکنش من: 😦😶😳
واکنش خدا: 😐
برآمده از دل...
نمونه ی دیگه: هفته ی گذشته که سر کلاس دوازدهم مدرسه به عنوان کارورز بودم، یکی از بچه ها که خیلی صور
فاجعه ی قرن بود این جواب.
از دانش آموز کناریم برگه گرفتم و شروع کردم به نوشتن نامه برای دخترک زیبا.
براش نوشتم که از کتاب نماز باحال و روح نماز و اینترنت استفاده کنه، چه طوری نماز بخونه، چی باید بگه و...
در آخر هم گفتم بیا ساده اش کنیم، قرارمون، زنگ تفریح سوم تو نمازخونه😉.
وقتی که زنگ تفریح خورد نامه رو بردم و بهش دادم، گفتم؛ سلام، این برای شماست😌
تعجب کرده بود، نامه رو بهش دادم و محل و ترک کردم.
نشسته بودم داخل دفتر معلم ها و از صحبت های پرمغز راجع به نحوه ی پختن گوشت شترمرغ استفاده میکردم، که معاون آموزشی همراه همون دختر وارد شد، شوکه شدم، به من اشاره کرد و رو به دختر گفت ایشون و میگی؟ دخترک گفت بله.
قلبم و نه درون سینه که جایی میون زمین حس میکردم، دخترک گفت میشه بیاید بیرون؟
وقتی از دفتر بیرون رفتم شروع کرد به تشکر، اینکه خیلی خوشحال شدم، خیلی کارتون ارزش داشت برام و...
🦋✨اکلیل بود که از وجودم ساطع میشد، بغلش کردم و گفتم این چه حرفیهههه دختر وظیفه ام بود، کمک خواستی بهم بگو، حرم رفتی دعا یادت نره، تو اینترنت بزن با فیلم ببین، من امروز هستم نمازخونه خواستی بیا و...
#مدرسهیعشق
پیدا کردن معلم های خوب از بین معلم ها خیلی ساده است.
همون معلمی که ساده رد نمیشه.
پیگیر و دغدغه منده.
از کلیشه ها فراریه و دنبال درک حال و نفس دانش آموزه...
قبل از سیزدهم آبان، توی خوابگاه شاهد بچه هایی بودم که داشتن برای روز سیزدهم روز دانش آموز و کلاسی که میرن کارورزی برنامه میچیدن، یک سری ها با کاغذ قلب اوریگامی درست کرده بودن که میون قلب ها جملاتی پر نور خود نمایی میکرد.
یک سری برای دانش آموز ها طرح درس متفاوت داشتن از لانه ی جاسوسی میخواستن بگن و نقش پر رنگ دانش آموز و عده ایی مثل خانم گل اتاق ما، برای دانش آموز های مدرسه کش مو گرفته بود، که البته یدونش سهم من شد...
همینقدر ساده، خوب ها قابل تشخیص اند.
#معلمخوب
امروز به بی معرفتی خودم پی بردم.
به اینکه چقدر بد ام
توهم بزرگ شدن و مستقل شدن دارم
اونقدر که خدا باید تکونم بده تا به خودم بیام..
وقتی امروز خبر دادن بهم باباحاجیم رو، ناله ایی که سر دادم، اشکی که ریختم، برای اون نبود...
این هم نشون از بی معرفتیمه
اما
برای خودم اشک ریختم
برای اینکه چقدر دیر به خودم اومدم
چقدر بی معرفت ام
چقدر بنده، دختر و نوه ی بدی ام...
برای روز های از دست رفته گریه کردم
روز هایی که خونه بودم و میتونستم برم پیشش اما نرفتم
روز هایی که میتونستم ببوسمش اما...
روزی که تولدش بود و من مشهد بودم
روزایی که به خاطر دانشگاه خوابگاه میموندم و خونه نمیرفتم تا پیشش باشم
روزی که تو بیمارستان دیدمش، قلبم ریخت، اما بعد از اون دیگه سراغی ازش نگرفتم...
من
خیلی
بد ام...
من نوه ی خوبی نبودم اما
اون خیلی پدربزرگ خوبی بود
خیلی
همه قهرمان زندگیشون اول پدرشونن، من پدربزرگم...
پناه بود
و همون حرف کلیشه ایی؛ چقدر زود دیر میشه...
کاش یاد بگیرم قدر بدونم
قدر داشته ها رو ...
کاش...
فقط بابام میفهمه حال منو...
اونقدر که دیروز ظهر باهم حرف زدیم اما بهم نگفت، شب زنگ زدم گِله کردم که چرا نگفتی بهم زودتر، و فقط گفت شب راه نیفت صبح بیا... اولین بار بود صدای بابام گرفته بود، صبح به محض رسیدن و پیاده شدن از اسنپ بابام و دیدم، اشکم سرریز شد و....
کمر بابا شکست.. من برای اولین بار بغضش و کمر شکسته اش و، قلب غصه دار شو، دیدم...
فرقی نمیکنه چند سالت باشه
چیکاره باشی
چقدر بزرگ باشی
عزیز که از دست بدی
داغش تو رو از پا در میاره....
انگار برکت رفته
دیگه مامانم ظهر ها با چه امیدی هرجا که باشه خودش و خونه برسونه تا غذا ببره برا باباحاجی، یا بابام زنگ بزنه و مطمئن بشه غذا رو بردیم یا نه...
به محمدجواد چطور باید بگیم... به داداشم...
برآمده از دل...
یک عالمه حرف تو دلمه میشه گفت از سه شنبه تاحالا دلم پره و حتی اینجا هم نمیشد و نمیتونستم که بنویسم.
آه، دلم نمیخواد هیچوقت ۲۲ آبان ۱۴۰۴ دوباره تکرار بشه....
با بیست و دوم ماه ها قهرم...
خیلی ببخشید اذیت میشید، اما باید بنویسم که بمونه، که برگردم بهش و بخونم، که روزگار و مشغله ها از یادم نبره امروز رو.
لطفا اگر اذیت میشید، پیام های زیر و رد کنید و نخونید و عکس ها رو باز نکنید.
به اندازی کافی حق دارید به گردنم
همین که از عمر و وقتتون گرفته میشه برای خوندن محتواهای این کانال، حق به گردنم دارید
صبح به محض رسیدن رفتم خونمون، قرآن کوچیک هدیه ی زهرا رو به همراه تربت اصل کرب و بلای امام حسین علیه السلام برداشتم، تربتی که هدیه ی احیاء بود و عاشورا، همه ی احیائی ها شاهد به خون نشستنش بودیم...
از اصل بودنش مطمئن بودم و حالا وقتش بود استفاده کنم، بلکه از عذاب وجدانم کم بشه.
برداشتم و رفتم خونه ی بابا، غم داشت، درد داشت، درد عظیم بود تشک جمع شده اش، صندلی خالی، لیوان آب روی طاقچه که فقط یک سومش خالی بود، کیک نیم خورده و بیسکوئیت باز شده ایی که فقط چند تا دونه اش خورده شده بود...
همونجا نشستم و ناله از سر دادم.
غم داشت هرکس که اومد بهم گفت تو عزیزش بودی، تو رو خیلی دوست داشت...
از در که اومدن تو گفتن دیدی باباحاجی رفت...
بی قرار بودم برا رفتن به سردخونه، به مزار.
اول رفتم سر مزار، قبری که کنار قبر ننه پری بود، آهن داغ شده بود و قلبم و میسوزوند، خونه ی آخرت بابام، میخواستم برم داخل اما مامانم نزاشت، از همونجا ۴ گوشه اش و تربت ریختم، یس خوندم تا تبرک بشه، رفتم به سمت غسال خونه، پشت در نشستم و ناله سر دادم، اشک ریختم و رفتم داخل...
من دیدمش
اما اون چشم هاش بسته بود
روی چشم هاش هم تربت ریختم
و شکستم
....