eitaa logo
برآمده از دل...
68 دنبال‌کننده
323 عکس
79 ویدیو
5 فایل
.سینه تنگ کور دلان کجا و آسمان بی کران کجا... برآمده‌ از دل🕊
مشاهده در ایتا
دانلود
خوابگاه میتونه با آدم عاقل و بالغ کاری کنه که ساعت ها جمعیتی دور هم بشینن و با یک سوزن و نخ، فال دختر یا پسر بودن بچه ی آینده رو بگیرن😶🪡
پیدا کردن معلم های خوب از بین معلم ها خیلی ساده است. همون معلمی که ساده رد نمیشه. پیگیر و دغدغه منده. از کلیشه ها فراریه و دنبال درک حال و نفس دانش آموزه... قبل از سیزدهم آبان، توی خوابگاه شاهد بچه هایی بودم که داشتن برای روز سیزدهم روز دانش آموز و کلاسی که میرن کارورزی برنامه میچیدن، یک سری ها با کاغذ قلب اوریگامی درست کرده بودن که میون قلب ها جملاتی پر نور خود نمایی میکرد. یک سری برای دانش آموز ها طرح درس متفاوت داشتن از لانه ی جاسوسی میخواستن بگن و نقش پر رنگ دانش آموز و عده ایی مثل خانم گل اتاق ما، برای دانش آموز های مدرسه کش مو گرفته بود، که البته یدونش سهم من شد... همینقدر ساده، خوب ها قابل تشخیص اند.
لطفا برای قهرمان بچگیم فاتحه بخونید
امروز به بی معرفتی خودم پی بردم. به اینکه چقدر بد ام توهم بزرگ شدن و مستقل شدن دارم اونقدر که خدا باید تکونم بده تا به خودم بیام.. وقتی امروز خبر دادن بهم باباحاجیم رو، ناله ایی که سر دادم، اشکی که ریختم، برای اون نبود... این هم نشون از بی معرفتیمه اما برای خودم اشک ریختم برای اینکه چقدر دیر به خودم اومدم چقدر بی معرفت ام چقدر بنده، دختر و نوه ی بدی ام... برای روز های از دست رفته گریه کردم روز هایی که خونه بودم و میتونستم برم پیشش اما نرفتم روز هایی که میتونستم ببوسمش اما... روزی که تولدش بود و من مشهد بودم روزایی که به خاطر دانشگاه خوابگاه میموندم و خونه نمیرفتم تا پیشش باشم روزی که تو بیمارستان دیدمش، قلبم ریخت، اما بعد از اون دیگه سراغی ازش نگرفتم... من خیلی بد ام... من نوه ی خوبی نبودم اما اون خیلی پدربزرگ خوبی بود خیلی همه قهرمان زندگیشون اول پدرشونن، من پدربزرگم... پناه بود و همون حرف کلیشه ایی؛ چقدر زود دیر میشه... کاش یاد بگیرم قدر بدونم قدر داشته ها رو ... کاش‌.‌.‌.
سلام رفقا میشه لطف و بزرگی کنید امشب برای پدربزرگم نماز لیله الدفن بخونید: حاج علی محمد غلامی فرزند قریبعلی
فقط بابام میفهمه حال منو... اونقدر که دیروز ظهر باهم حرف زدیم اما بهم نگفت، شب زنگ زدم گِله کردم که چرا نگفتی بهم زودتر، و فقط گفت شب راه نیفت صبح بیا... اولین بار بود صدای بابام گرفته بود، صبح به محض رسیدن و پیاده شدن از اسنپ بابام و دیدم، اشکم سرریز شد و.... کمر بابا شکست.. من برای اولین بار بغضش و کمر شکسته اش و، قلب غصه دار شو، دیدم... فرقی نمیکنه چند سالت باشه چیکاره باشی چقدر بزرگ باشی عزیز که از دست بدی داغش تو رو از پا در میاره.... انگار برکت رفته دیگه مامانم ظهر ها با چه امیدی هرجا که باشه خودش و خونه برسونه تا غذا ببره برا باباحاجی، یا بابام زنگ بزنه و مطمئن بشه غذا رو بردیم یا نه... به محمدجواد چطور باید بگیم... به داداشم...
برآمده از دل...
یک عالمه حرف تو دلمه میشه گفت از سه شنبه تاحالا دلم پره و حتی اینجا هم نمیشد و نمیتونستم که بنویسم.
آه، دلم نمیخواد هیچوقت ۲۲ آبان ۱۴۰۴ دوباره تکرار بشه.... با بیست و دوم ماه ها قهرم...
خیلی ببخشید اذیت میشید، اما باید بنویسم که بمونه، که برگردم بهش و بخونم، که روزگار و مشغله ها از یادم نبره امروز رو. لطفا اگر اذیت میشید، پیام های زیر و رد کنید و نخونید و عکس ها رو باز نکنید. به اندازی کافی حق دارید به گردنم همین که از عمر و وقتتون گرفته میشه برای خوندن محتواهای این کانال، حق به گردنم دارید
صبح به محض رسیدن رفتم خونمون، قرآن کوچیک هدیه ی زهرا رو به همراه تربت اصل کرب و بلای امام حسین علیه السلام برداشتم، تربتی که هدیه ی احیاء بود و عاشورا، همه ی احیائی ها شاهد به خون نشستنش بودیم... از اصل بودنش مطمئن بودم و حالا وقتش بود استفاده کنم، بلکه از عذاب وجدانم کم بشه. برداشتم و رفتم خونه ی بابا، غم داشت، درد داشت، درد عظیم بود تشک جمع شده اش، صندلی خالی، لیوان آب روی طاقچه که فقط یک سومش خالی بود، کیک نیم خورده و بیسکوئیت باز شده ایی که فقط چند تا دونه اش خورده شده بود... همونجا نشستم و ناله از سر دادم. غم داشت هرکس که اومد بهم گفت تو عزیزش بودی، تو رو خیلی دوست داشت... از در که اومدن تو گفتن دیدی باباحاجی رفت... بی قرار بودم برا رفتن به سردخونه، به مزار. اول رفتم سر مزار، قبری که کنار قبر ننه پری بود، آهن داغ شده بود و قلبم و میسوزوند، خونه ی آخرت بابام، میخواستم برم داخل اما مامانم نزاشت، از همونجا ۴ گوشه اش و تربت ریختم، یس خوندم تا تبرک بشه، رفتم به سمت غسال خونه، پشت در نشستم و ناله سر دادم، اشک ریختم و رفتم داخل... من دیدمش اما اون چشم هاش بسته بود روی چشم هاش هم تربت ریختم و شکستم ....