eitaa logo
برآمده از دل...
68 دنبال‌کننده
323 عکس
79 ویدیو
5 فایل
.سینه تنگ کور دلان کجا و آسمان بی کران کجا... برآمده‌ از دل🕊
مشاهده در ایتا
دانلود
فقط بابام میفهمه حال منو... اونقدر که دیروز ظهر باهم حرف زدیم اما بهم نگفت، شب زنگ زدم گِله کردم که چرا نگفتی بهم زودتر، و فقط گفت شب راه نیفت صبح بیا... اولین بار بود صدای بابام گرفته بود، صبح به محض رسیدن و پیاده شدن از اسنپ بابام و دیدم، اشکم سرریز شد و.... کمر بابا شکست.. من برای اولین بار بغضش و کمر شکسته اش و، قلب غصه دار شو، دیدم... فرقی نمیکنه چند سالت باشه چیکاره باشی چقدر بزرگ باشی عزیز که از دست بدی داغش تو رو از پا در میاره.... انگار برکت رفته دیگه مامانم ظهر ها با چه امیدی هرجا که باشه خودش و خونه برسونه تا غذا ببره برا باباحاجی، یا بابام زنگ بزنه و مطمئن بشه غذا رو بردیم یا نه... به محمدجواد چطور باید بگیم... به داداشم...
برآمده از دل...
یک عالمه حرف تو دلمه میشه گفت از سه شنبه تاحالا دلم پره و حتی اینجا هم نمیشد و نمیتونستم که بنویسم.
آه، دلم نمیخواد هیچوقت ۲۲ آبان ۱۴۰۴ دوباره تکرار بشه.... با بیست و دوم ماه ها قهرم...
خیلی ببخشید اذیت میشید، اما باید بنویسم که بمونه، که برگردم بهش و بخونم، که روزگار و مشغله ها از یادم نبره امروز رو. لطفا اگر اذیت میشید، پیام های زیر و رد کنید و نخونید و عکس ها رو باز نکنید. به اندازی کافی حق دارید به گردنم همین که از عمر و وقتتون گرفته میشه برای خوندن محتواهای این کانال، حق به گردنم دارید
صبح به محض رسیدن رفتم خونمون، قرآن کوچیک هدیه ی زهرا رو به همراه تربت اصل کرب و بلای امام حسین علیه السلام برداشتم، تربتی که هدیه ی احیاء بود و عاشورا، همه ی احیائی ها شاهد به خون نشستنش بودیم... از اصل بودنش مطمئن بودم و حالا وقتش بود استفاده کنم، بلکه از عذاب وجدانم کم بشه. برداشتم و رفتم خونه ی بابا، غم داشت، درد داشت، درد عظیم بود تشک جمع شده اش، صندلی خالی، لیوان آب روی طاقچه که فقط یک سومش خالی بود، کیک نیم خورده و بیسکوئیت باز شده ایی که فقط چند تا دونه اش خورده شده بود... همونجا نشستم و ناله از سر دادم. غم داشت هرکس که اومد بهم گفت تو عزیزش بودی، تو رو خیلی دوست داشت... از در که اومدن تو گفتن دیدی باباحاجی رفت... بی قرار بودم برا رفتن به سردخونه، به مزار. اول رفتم سر مزار، قبری که کنار قبر ننه پری بود، آهن داغ شده بود و قلبم و میسوزوند، خونه ی آخرت بابام، میخواستم برم داخل اما مامانم نزاشت، از همونجا ۴ گوشه اش و تربت ریختم، یس خوندم تا تبرک بشه، رفتم به سمت غسال خونه، پشت در نشستم و ناله سر دادم، اشک ریختم و رفتم داخل... من دیدمش اما اون چشم هاش بسته بود روی چشم هاش هم تربت ریختم و شکستم ....
همیشه اولین ها تو ذهن میمونه قبلا هم گفتم امروز هم پر بود از اولین ها اولین عزیزم که از دست دادم اولین بار که صاحب عزا بودم غسال خونه رفتم، قبر دیدم، میت دیدم، پشت سر جنازه راه افتادم، نماز خوندم، تمام مراحل دفن و به چشم دیدم، به خاک افتادم، کمرم شکست، اشک بابام، عموم، بغض تمام مدت بابام و دیدم، و ....
برآمده از دل...
همیشه اولین ها تو ذهن میمونه قبلا هم گفتم امروز هم پر بود از اولین ها اولین عزیزم که از دست دادم
همیشه فکر میکردم هیجوقت نمیتونم با بابام حرف احساسی داشته باشم، اشتراک داشته باشیم، غم مشترک داشته باشیم، اما امروز من دیدم که غم مون مشترکه، دیدم نمیتونه گریه کنه، دیدم تمام مدت با صدای پر بغض داره از آدم ها تشکر میکنه، دیدم و بلند تر گریه کردم، جای بابام هم گریه کردم، جا عمو هام، جای مرد هایی که همیشه دیدم محکم بودنشون و و وقتی اومدن برای وداع و به خاک قبر پدرشون افتادن، من باز هم شکستم موقع برگشت با بابام تنها بودم بهش گفتم: من نوه ی بدی بودم نه؟ و انتظار نداشتم بابا بگه _نه چرا همچین فکری میکنی.. من واقعا بد بودم خیلی بهش گفتم درد به دلم من جات گریه میکنم تو بغض نکنی ها
بابا حاجی خیلییییییی سال بود زمین گیر شده بود، اول که آلزایمر و بعد هم زمین گیری باعث شده بود که خونه نشین بشه امروز سیل جمعیت بود که تو درون خودش حل میکرد و به جلو میبرد وقتی مداح شهادت میگرفت از حضار که مرد خوبی بود یا نه، صدای خیلی خوب بود جمعیت تو قبرستان طنین انداز میشد... حاج بابایی که یک عمر قبر میکند برای مرده های بقیه، برنج می‌کاشت و مسجدی و امام حسینی بود و همه ازش راضی بودن و من، من نابود بودم که قدر ندونستم که بیشتر نبودم‌‌... که کم بودم
امروز روضه ی مجسم بود سه نفر مرد با بیل خاک می‌ریختند که قبر و پر کنند و من تو ذهنم این سوال بود، که امون از دل امام علی (ع) چطور دست تنها بعد به خاک سپردن گل یاسش ۴۰ قبر کند و....
توی مسجد روضه ی قتلگاه خوندن، روضه ی امام حسین، سر قبر هم... تاحالا اینجور جاها نبودم که بدونم همیشه همینطوره یا نه اما شب اول قبر شب زیارتی آقا ایام فاطمیه و روضه ی عاشورا .... الله و اکبر من یادم نمیره که اولین کربلام و تو بچگی با تو رفتم بابا...