همیشه اولین ها تو ذهن میمونه
قبلا هم گفتم
امروز هم پر بود از اولین ها
اولین عزیزم که از دست دادم
اولین بار که صاحب عزا بودم
غسال خونه رفتم، قبر دیدم، میت دیدم، پشت سر جنازه راه افتادم، نماز خوندم، تمام مراحل دفن و به چشم دیدم، به خاک افتادم، کمرم شکست، اشک بابام، عموم، بغض تمام مدت بابام و دیدم، و ....
برآمده از دل...
همیشه اولین ها تو ذهن میمونه قبلا هم گفتم امروز هم پر بود از اولین ها اولین عزیزم که از دست دادم
همیشه فکر میکردم هیجوقت نمیتونم با بابام حرف احساسی داشته باشم، اشتراک داشته باشیم، غم مشترک داشته باشیم، اما امروز من دیدم که غم مون مشترکه، دیدم نمیتونه گریه کنه، دیدم تمام مدت با صدای پر بغض داره از آدم ها تشکر میکنه، دیدم و بلند تر گریه کردم، جای بابام هم گریه کردم، جا عمو هام، جای مرد هایی که همیشه دیدم محکم بودنشون و
و وقتی اومدن برای وداع و به خاک قبر پدرشون افتادن، من باز هم شکستم
موقع برگشت با بابام تنها بودم
بهش گفتم:
من نوه ی بدی بودم نه؟
و انتظار نداشتم بابا بگه
_نه چرا همچین فکری میکنی..
من واقعا بد بودم
خیلی
بهش گفتم درد به دلم من جات گریه میکنم تو بغض نکنی ها
بابا حاجی خیلییییییی سال بود زمین گیر شده بود، اول که آلزایمر و بعد هم زمین گیری باعث شده بود که خونه نشین بشه
امروز سیل جمعیت بود که تو درون خودش حل میکرد و به جلو میبرد
وقتی مداح شهادت میگرفت از حضار که مرد خوبی بود یا نه، صدای خیلی خوب بود جمعیت تو قبرستان طنین انداز میشد...
حاج بابایی که یک عمر قبر میکند برای مرده های بقیه، برنج میکاشت و مسجدی و امام حسینی بود و همه ازش راضی بودن و من، من نابود بودم که قدر ندونستم
که بیشتر نبودم... که کم بودم
هدایت شده از • سیودو | فیاض •
ما را وصال وعدهی بعد از ممات داد
بر من دعا کنید بمیرم ببینمش!
بسم الله ...
3⃣2⃣ | @m_fayaz96
یادمه یکی بهم میگفت همیشه برا میوه های گندیده ی ته مغازه هم خریدار هست
یکی میاد میخره میده حیوون ها یا لواشک میکنه یا ...
مهم اینه خریدار داره ...
حس اون میوه ی خرابی رو دارم که خریدنش
هدایت شده از -نَجوانویس:)!
پیر مردی تمام عمرش را
بین بازاروکوچه سر می کرد
هرکسی بار در دکانش داشت
پیر افتاده را خبر می کرد
او که عمری برای نان حلال
گاری اش را به هر طرف می برد
قول داده که رایگان ببرد
بار روضه اگر به تورش خورد
روزی از کوچه که به خانه رسید
همسرش گفت: درد نان داریم
از بد حادثه همین امشب
نان نداریم و میهمان داریم
سال ها با غم تهی دستی
در خفایت اگرچه سر کردی
می رود ابرویمان امشب
دست خالی اگر تو برگردی
باز هم راهی خیابان شد
حجره ها را یکی یکی می دید
هیچ باری نمانده روی زمین
از نگاهش عذاب می بارید
گوشه ای بین کوچه و بازار
با خودش گفت کاش می مردم
خسته ام دیگر از همه از بس
حسرت عمر رفته را خوردم
در همین حال بر زمین خوابید
ناگهان کودکی صدایش کرد
پیر مرد خمیده حیران شد
گیوه را تا به تا که پایش کرد
گفت جانم مرا صدا کردی
زود تر عرضه کن که کارت چیست؟
مس، ملافه، گلیم ، یا قالی
حاضرم من بگو که بارت چیست
پسرک گفت پیش ان کوچه
روضهٔ هفتگی شده برپا
دیگ را از حیاط خانه ما
میتوانی بیاوری آقا؟
پیرمرد از جواب او جا خورد
دیگ نذری روضه را میدید
گاری اش را جلو عقب کرد و
به سیه روزی خودش خندید
یادش افتاد عهد دیرین را
روز اول که گاری اش را برد
قول داده که رایگان ببرد
بار روضه اگر به تورش خورد
پیر مردی که در دوراهی بود
این طرف دیگ نذری بی مزد
آن طرف خانواده اش محتاج
مرگ بر روزگار شادی دزد
دیگ را برد عقل او می گفت
مزد زحمت بگیر و عاقل باش
که در این روزگار جایز نیست
تنگدستی و کار بی پاداش
دل ولی حرف دیگری میزد
عهد دیرین بهانه دل بود
پیرمرد از دلش حمایت کرد
بس که این پیر خسته عاقل بود
دیگ را برد مبلغی نگرفت
دست خالی به خانه بر می گشت
پیر مرد شکسته و تنها
از گذشته شکسته تر می گشت
تا به خانه رسید از بازار
ناگهان مضطرب شد و حیران
پشت در کفش های بسیار و
داخل خانه مملو از مهمان
از لب پنجره نگاه انداخت
میوه های عجیب و رنگارنگ
عطر ناب برنج ایرانی
نالهٔ زعفران در هاونگ
همسرش که ز خانه بیرون رفت
دید مردش نشسته با حیرت
گفت از دست پر رسیدن تو
متحیر شدم خدا قوت
تا تو از خانمان برون رفتی
پیرمردی شریف و گاری کش
دم در آمد و صدایم زد
گفتم از پشت نرده فرمایش؟
بیقرارو شکسته چون مرغی
که پر و بال بر قفس می زد
عطش از چهر اش نمایان بود
تشنه بود و نفس نفس می زد
گفت این خوار و بار را داده است
مادری قد کمان و آزرده
ما بدهکار همسرت هستیم
دیگ نذری برایمان برده
هرکسی که ندارد عشق تورا
تازه فهمیده که نداری چیست
قصه کل عاشقان حسین
قصه پیرمرد گاریچی ست
#رضا_صمدیان
هدایت شده از بینهایت
وقتی خودشون ضامن زندگیت میشن به روایت تصویر:
#امام_رضایی_ام
♾ @binahayat_ir