eitaa logo
برآمده از دل...
68 دنبال‌کننده
323 عکس
79 ویدیو
5 فایل
.سینه تنگ کور دلان کجا و آسمان بی کران کجا... برآمده‌ از دل🕊
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از • سی‌و‌دو | فیاض •
ما را وصال وعده‌ی بعد از ممات‌ داد بر من دعا کنید بمیرم ببینمش! بسم الله ... 3⃣2⃣ | @m_fayaz96
یادمه یکی بهم میگفت همیشه برا میوه های گندیده ی ته مغازه هم خریدار هست یکی میاد میخره میده حیوون ها یا لواشک میکنه یا ... مهم اینه خریدار داره ... حس اون میوه ی خرابی رو دارم که خریدنش
اما من هنوز یادم هست...
هدایت شده از -نَجوانویس:)!
پیر مردی تمام عمرش را بین بازاروکوچه سر می کرد هرکسی بار در دکانش داشت پیر افتاده را خبر می کرد او که عمری برای نان حلال گاری اش را به هر طرف می برد قول داده که رایگان ببرد بار روضه اگر به تورش خورد روزی از کوچه که به خانه رسید همسرش گفت: درد نان داریم از بد حادثه همین امشب نان نداریم و میهمان داریم سال ها با غم تهی دستی در خفایت اگرچه سر کردی می رود ابرویمان امشب دست خالی اگر تو برگردی باز هم راهی خیابان شد حجره ها را یکی یکی می دید هیچ باری نمانده روی زمین از نگاهش عذاب می بارید گوشه ای بین کوچه و بازار با خودش گفت کاش می مردم خسته ام دیگر از همه از بس حسرت عمر رفته را خوردم در همین حال بر زمین خوابید ناگهان کودکی صدایش کرد پیر مرد خمیده حیران شد گیوه را تا به تا که پایش کرد گفت جانم مرا صدا کردی زود تر عرضه کن که کارت چیست؟ مس، ملافه، گلیم ، یا قالی حاضرم من بگو که بارت چیست پسرک گفت پیش ان کوچه روضهٔ هفتگی شده برپا دیگ را از حیاط خانه ما میتوانی بیاوری آقا؟ پیرمرد از جواب او جا خورد دیگ نذری روضه را میدید گاری اش را جلو عقب کرد و به سیه روزی خودش خندید یادش افتاد عهد دیرین را روز اول که گاری اش را برد قول داده که رایگان ببرد بار روضه اگر به تورش خورد پیر مردی که در دوراهی بود این طرف دیگ نذری بی مزد آن طرف خانواده اش محتاج مرگ بر روزگار شادی دزد دیگ را برد عقل او می گفت مزد زحمت بگیر و عاقل باش که در این روزگار جایز نیست تنگدستی و کار بی پاداش دل ولی حرف دیگری میزد عهد دیرین بهانه دل بود پیرمرد از دلش حمایت کرد بس که این پیر خسته عاقل بود دیگ را برد مبلغی نگرفت دست خالی به خانه بر می گشت پیر مرد شکسته و تنها از گذشته شکسته تر می گشت تا به خانه رسید از بازار ناگهان مضطرب شد و حیران پشت در کفش های بسیار و داخل خانه مملو از مهمان از لب پنجره نگاه انداخت میوه های عجیب و رنگارنگ عطر ناب برنج ایرانی نالهٔ زعفران در هاونگ همسرش که ز خانه بیرون رفت دید مردش نشسته با حیرت گفت از دست پر رسیدن تو متحیر شدم خدا قوت تا تو از خانمان برون رفتی پیرمردی شریف و گاری کش دم در آمد و صدایم زد گفتم از پشت نرده فرمایش؟ بیقرارو شکسته چون مرغی که پر و بال بر قفس می زد عطش از چهر اش نمایان بود تشنه بود و نفس نفس می زد گفت این خوار و بار را داده است مادری قد کمان و آزرده ما بدهکار همسرت هستیم دیگ نذری برایمان برده هرکسی که ندارد عشق تورا تازه فهمیده که نداری چیست قصه کل عاشقان حسین قصه پیرمرد گاریچی ست
هدایت شده از بی‌نهایت
وقتی خودشون ضامن زندگیت میشن به روایت تصویر: @binahayat_ir
هدایت شده از کانال مهدی ابراهیمی
تمام عالم اگر بخواهند، یکباره از این در وارد بهشت ​​شوند، جا برای کسی تنگ نمی‌شود... 📚| @ebrahimi_mahdi110
هدایت شده از حسین مختاری 🇮🇷
این نماز توصیه مرحـوم آقای بهجت بود و واقعا هم گره‌گشاست،بخونید که ان شاءالله حاجتتون برآورده خواهد شد حتما.... زمانش امـروز تا غـروب هم میشه خوند حدود نیم ساعت هم وقت لازم داره! من خودم از این نماز حاجت گرفتم ▪️▪️▪️
یادم هست که قدیمی تر ها وقتی خواب بد میدیدند و نمیتوانستند آن را توصیف کنند میگفتند، گویا که بختک گلویم را گرفته بود. آن زمان ها نمی دانستم بختک چیست و چگونه گلوی طرف را میگیرد و به او اذن هیچ کاری را نمیدهد، اما حالا برای توصیف حال و روزم، چیزی جز تکیه به همین جمله، پیدا نکردم، گویی بختک به جانم افتاده و بیخ گلویم را گرفته.... دلتنگی طاقتم را طاق کرده و بند امانم را بریده. چشم که میبندم خودم را در مطاف میبینم، لحظه ای بعد در کنار بقیع و اندکی بعد تر در روضه ی رضوان.. در بیداری، مدام ذهنم به سمتی میرود که زمان را بسنجد و با خود بگوید: آه دیشب این موقع...، دیروز این موقع....، سه شنبه ی پیش....و... آفتاب که به صورتم میخورد، با طعنه نگاهش میکنم و در دل میگویم، نه، من همان آفتاب حارّ و سوزان را میخواهم، تورا چه شده! وقت اذان که میشود، دلم لبالب شور است از نام مولایم علی علیه السلام و سجاده ی متبرکم که پر شده از عطریست از بهشت... شبیه کودکی شده ام که در آغوش مادر بوده، آن زمان هیچ نفهمیده و حال که از مادر جدا شده؛ جز یاد او و بوی عطر پیراهنش، چیزی با خود به همراه نیاورده... قلبم مالامال از غم است و چشمانم پر ز اشک کاش برای درد دلتنگی هم دوایی بجز اشک وجود داشت... کاش دلتنگی به پایان می رسید و دوباره و دوباره به آغوش حق باز می گشتیم.. که انا لِالله و انا الیه الراجعون
برآمده از دل...
نامش فاطمه بود ، اما از وقتی پا به خانه ی علی گذاشت ، دیگر شد مادر پسران... تا مبادا کسی او را فاطم
باورم نمیشد ی روزی نزدیکای ایام شهادت شما جایی نزدیک مزار شما باشم بانو... ما به شما خیلی ارادت داریم ما از صدقه سر شما شنبه ها برامون رنگ ام البنینی گرفته و چه حاجت هایی که تو این شنبه ها روا میشه... ما با نذر صلوات هدیه به شما، حاجت گرفتیم؛ گمشده پیدا کردیم و... ازتون خواستم که هممون و حواله بدید به شیر پسرتون، که مادری یادمون بدید، که عاقبتمون مثل شما بخیر و سربلندی باشه، چی از فرزند عزیزتر؟ شما عزیزتریناتو هدیه به امامت کردی... دست راستت روی سر ما بانو... "ام البنین دخیلم، درمانده و ذلیلم، تا ندهی جوابم، دست از تو برندارم..."
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند که برونِ دَر چه کردی؟ که درون خانه آیی؟ 📍بیت الله الحرام آذر۱۴۰۴