پارت ۱۷ | یک لبخند
صبح، رها با لبخند وارد شرکت شد.
آراد به محض دیدنش گفت:
«امروز خوشحال به نظر میای!»
رها: عام ، به شما ربطی نداره.
آراد: پس به کی ربط داره؟
رها: به خودم!
نکنه فکر کردی کیم هستی؟
آراد خندید.
و با خنده گفت هیچی
رها برای اولین بار خنده او را دید.
و حس اینکه اراد خیلی داره همه چی رها رو به خودش ربط میده،عشقش بیشتر شد.
پارت ۱۸ | خبر بد
پدر رها تماس گرفت.
پدر: رها، باید درباره ازدواجت حرف بزنیم.
رها: بابا، من هنوز آماده نیستم.
یعنی چی مگه عشق دست ادمه؟
پدر:بیا خونه راجبش صحبت میکنیم
رها:بابا من نمیخوام ، ازدواج زوری نی که
پدر: بهت گفتم بیا خونه پدرـــــــsــــــــگ.راستش، خواستگار خوبی داری.
رها با نگرانی گوشی را قطع کرد.
آراد که صدایش را شنیده بود، پرسید:
«چیزی شده؟»
رها گفت:
«فکر کنم قراره زندگیم عوض بشه.»
اراد:منظورت چیه رها،ام چیزه رها خانوم....
رها:عاااا بابام میخواد به زور شوهرم بده
باحرف رها اراد عشقش را باخت.
پارت ۱۹ | خواستگار
رها با مردی به نام سامان در یک کافه ملاقات کرد.
که به نظرخاستگارش بود.
سامان آدم محترمی بود، اما رها هیچ احساسی به او نداشت.
سامان: فکر کنم بهتره صادق باشیم. تو علاقهای به این ازدواج نداری.درسته؟
رها: متأسفم.اما بله
سامان: لازم نیست عذرخواهی کنی.
وقتی رها به شرکت برگشت، آراد متوجه چشمان خستهاش شد.
پارت ۲۰ | سؤال خطرناک
آراد: رها !!
اون مرد کی بود؟
رها: خواستگارم.
آراد چند ثانیه سکوت کرد.
آراد: دوستش داری؟
رها: براچی میپرسی؟
اراد : همنیحوری
رها:عااا، نه
آراد نفس راحتی کشید.
رها: چرا براتون مهمه؟
آراد: چون عه ام عه...
رها: چون چی؟
آراد: چون نمیخوام ناراحت باشی.
رها به چشمانش خیره شد.
چشمانی که قصه داشتند.
•.¸♡ عاشق دشمنم شدم ♡¸.•یک فور دیگه گیف بارون
تا ابد اونی میمونم که حتی وقتی بلاکم بهت شب بخیر بگمـ..
پارت ۲۱ | جشن شرکت
شرکت جشن بزرگی را برگزار کرد.
رها با لباس بنفش تقریبا باز وارد سالن شد.
آراد برای لحظهای حرفش را فراموش کرد.
امیر آرام گفت:
«رئیس، دهنت باز مونده!»
آراد: برو به کارت برس!
امیر خندید.
رها متوجه نگاه آراد شد و گونههایش سرخ شد.
و سرش را پایین انداخت و به راه خودش ادامه داد .
اراد نزدیکش آمد و دستش را .....
محافظ رمان عاشق دشمنم شدم.درروبیکا
https://rubika.ir/joinc/FHBIAHBE0SUBWMYOWNQBERPPEUIWKVGD
همه جوین باشید بعضی از پارت ها اونجا قرار میگیره.