امیدوارم تو زندگیت هیچوقت گیر پارتنر بی ذوق، دوست حسود، همکار بد ذات و انسان تازه به دوران رسیده نیوفتی.
پارت ۱۳ | حقیقت نازنین
نازنین به دفتر رها آمد.
نازنین: تو رها هستی؟
رها: بله.
نازنین: آراد خیلی ازت تعریف میکنه.
رها با تعجب سر بلند کرد.
رها:مثلا چی میگه؟
نازنین خندید:
بیخیال؛
«نگران نباش،عزیزدلم راستی من نامزدش نیستم هااا! فقط دوست خانوادگیشونم.»
رها سرخ شد.
رها:اوکی؛ولی چرا به من میگی؟
نازنین با لبخند گفت:
«فکر کردم یه نفر اینجا عاشق شده!»
رها لپاش گل انداخت.
بزن رو پیوستن که دو رمان جذاب و هیجانی داریم😍🔥.
شما با بنر واقعی عضو چنل ما شدین🤍
در طی روز های دیگه دارک تر میشه.
پارت ۱۴ | باران
بعد از کار، باران شدیدی گرفت.
رها نهچتری داشت نه ماشین
آراد ماشینش را جلوی او نگه داشت.
آراد: سوار شو.
رها: خودم میرم.
آراد: رها، لجبازی نکن. مریض میشی.
رها:مریض شم توکی من میشی که برات مهمه؟
اراد:با لحن تندی گفت بهت گفتم سوار شو!!!!
رها بالاخره سوار شد.
در ماشین سکوت بود.
هیچ کس حرف نمیزد
آراد آرام گفت:
«وقتی نیستی، شرکت خیلی ساکت میشه.»
رها لبخندش را پنهان کرد.
هدایت شده از قلب شکستـہ
https://eitaa.com/ghalab4shkasteh1405/63684خب سناتون رو قاطی پاتی بگین
***
میفهمم اما متوجه نمیشم😂
آوا:
آتوسا:دقیقا👆
نرگس:همون که ملی گف🤣
https://eitaa.com/ghalab4shkasteh1405