پارت ۳۱ | مرد پشت پرده
آراد با کمک مسئول امنیت شرکت، پیامها را بررسی کرد.
شماره ناشناس به یکی از کارکنان سابق شرکت مربوط میشد.
نام او کامران بود؛ مردی که به دلیل تخلف مالی اخراج شده بود.
آراد زیر لب گفت:
«پس هنوز دست از سر ما برنداشته.»
پارت ۳۲ | یک شب آرام
آراد و رها تصمیم گرفتند یک شب بدون حرف زدن درباره مشکلات بگذرانند.
رها رفت خونه اراد و
فیلمی انتخاب کردند و روی مبل نشستند.
رها سرش را روی شانه آراد گذاشت.
آراد آرام موهایش را نوازش کرد.
رها: کاش همیشه همینقدر آروم باشیم.
آراد: ای کاش، منم همینو میخوام.
و رها همانجا خوابش برد.
پارت ۳۳ | سوءتفاهم
رها داخل شرکت بود ،اراد گوشی خود را جاگذاشت رها تا امدگوشی را بردارد تا به اراد بدهد ،پیامی دید که در آن نام دختری به نام لیلا آمده بود.
با تعجب به متن خیره شده بود.
از آراد پرسید، اما او به دلیل یک جلسه فوری نتوانست توضیح بدهد.
رها فکر کرد آراد چیزی را پنهان میکند.
رها با تندی گفت
رها: لازم نیست همهچیز رو بهم بگی.
آراد: رها، صبر کن!چیزی که فکر میکنی نیست.
اما رها رفت.
و حتی یک کلمه هم نشنید.
پارت ۳۴ | قهر دوم
سه روز گذشت.
ارادبرای قانع کردن رها بهش هی پیام میداد ورها به پیامهای آراد جواب کوتاه میداد.
دیگه طاقتش طاق شد.
آراد بالاخره جلوی خانهاش آمد.
به رها زنگ زد و اون با سردی و بی حوصلگی جواب داد:
آراد: فقط پنج دقیقه بهم فرصت بده.
رها: برای چی؟
آراد: برای اینکه حقیقت رو بشنوی.
رها سکوت کرد.
آراد گفت:بیا پایین منتظرتم
رها شوکه شده بود ، یعنی اومده دم خونه ما ؟
اگر کسی ببینه چی؟
با هزار صلوات رفت پایین
اراد:سلام شرمنده مزاحم شدم ولی یک چیزی باید بگم و سریع برم که مزاحمتون نشم.
«لیلا وکیل شرکته. داریم پرونده کامران رو پیگیری میکنیم.»
رها سرش را پایین انداخت.
و با شرمندگی حرفش را تایید کرد به محض تایید اراد با یک خداحافظی کوتاه سوار ماشین شد و رفت
رها هم با شرمندگی رفت داخل خانه.
پارت ۳۵ | آشتی
رها باشرمنده وارد شرکت شد .
اراد سمتش امد و دستش را گرفت و سمت اتاق خود برد و در و قفل کرد👇
(قضاوت نکنید😂)
رها: ببخشید که زود قضاوت کردم.
آراد: منم باید زودتر توضیح میدادم.
چند لحظه به هم نگاه کردند.
بعد آراد دستش را به حالت بغل باز کرد
رها لبخند زد و جلو رفت.
آراد او را در آغوش گرفت.
رها آرام گفت:
«دلم برات تنگ شده بود.»
آراد: من بیشتر.
پارت ۳۷ | پیشنهاد عجیب
آراد تصمیم گرفت رابطهشان را جدیتر کند.
آراد: رها، دوست دارم با خانوادهات آشنا بشم.
رها: یعنی چی؟
آراد: یعنی نمیخوام رابطهمون مخفی بمونه.
رها لبخند زد، اما کمی نگران بود.
چون پدرش مرد سختگیری بود.