eitaa logo
•.¸♡ عاشق دشمنم شدم ♡¸.•
83 دنبال‌کننده
7 عکس
0 ویدیو
0 فایل
هرگونه کپی برداری از چنل پیگرد قانونی دارد. ارتباط با نویسنده: @Parniyan0093
مشاهده در ایتا
دانلود
رُمان بِخونیم دِلبَندم!⚡️📄😝
پارت ۱۰ | اعتراف نصفه آراد: رها؟ رها: رها خانوم هستم،بله؟ اراد: ام ،ببخشید رها خانوم. آراد: اگه یه روز بفهمی که من... ناگهان تلفنش زنگ خورد. آراد با ناراحتی تماس را جواب داد. رها منتظر ماند، اما او دیگر چیزی نگفت. رها زیر لب پیش خودش گفت: «اگه بفهمم چی؟» خیلی مشتاق بود تا بفهمد اما چیزی نگفت
پارت ۱۱ | دوست قدیمی دختری به نام نازنین وارد شرکت شد. مستقیم به سمت آراد رفت و او را بغل کرد. نازنین: دلم برات تنگ شده بود! آراد: خوش اومدی. رها از دور نگاهشان می‌کرد. نمی‌دانست چرا احساس بدی دارد.البته بهش حسودی کرده بود. اراد: چرا رنگت پرید؟ رها: نپریده! اراد: آهان، پس چرا داری کاغذ رو مچاله می‌کنی؟ رها تازه متوجه شد برگه را مچاله کرده است. و با خجالت از اتاق بیرون رفت.
پارت ۱۲ | اولین قهر رها تمام روز با آراد سرد برخورد کرد. آراد: مشکلت چیه؟ رها: هیچ مشکلی ندارم. آراد: پس چرا جوابمو نمی‌دی؟ رها: شاید چون وظیفه‌م فقط کار کردنه! آراد با تعجب نگاهش کرد. نمی‌فهمید چرا رفتار رها تغییر کرده است. رها گفت مگر غیر اینه تو فقط رئیسمی و من یک همکار همین. اراد:نمیداند چرا ولی از اینکه لقب رئیس برای او و همکار برای خودش گذاشت ناراحت شد،و پیش خودش گفت که شاید او به اراد حس ندارد
‏امیدوارم تو زندگیت هیچوقت گیر پارتنر بی ذوق، دوست حسود، همکار بد ذات و انسان تازه به دوران رسیده نیوفتی.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
آماده این واسه پارت جدید..😍🔥
پارت ۱۳ | حقیقت نازنین نازنین به دفتر رها آمد. نازنین: تو رها هستی؟ رها: بله. نازنین: آراد خیلی ازت تعریف می‌کنه. رها با تعجب سر بلند کرد. رها:مثلا چی میگه؟ نازنین خندید: بیخیال؛ «نگران نباش،عزیزدلم راستی من نامزدش نیستم هااا! فقط دوست خانوادگی‌شونم.» رها سرخ شد. رها:اوکی؛ولی چرا به من میگی؟ نازنین با لبخند گفت: «فکر کردم یه نفر اینجا عاشق شده!» رها لپاش گل انداخت.
بزن رو پیوستن که دو رمان جذاب و هیجانی داریم😍🔥. شما با بنر واقعی عضو چنل ما شدین🤍 در طی روز های دیگه دارک تر میشه.
پارت ۱۴ | باران بعد از کار، باران شدیدی گرفت. رها نهچتری داشت نه ماشین آراد ماشینش را جلوی او نگه داشت. آراد: سوار شو. رها: خودم می‌رم. آراد: رها، لجبازی نکن. مریض می‌شی. رها:مریض شم توکی من میشی که برات مهمه؟ اراد:با لحن تندی گفت بهت گفتم سوار شو!!!! رها بالاخره سوار شد. در ماشین سکوت بود. هیچ کس حرف نمیزد آراد آرام گفت: «وقتی نیستی، شرکت خیلی ساکت می‌شه.» رها لبخندش را پنهان کرد.