بیلذّت ازین سال غم انگیز گذشتیم
از عمر، ازین فرصت ناچیز، گذشتیم
چون نور نحیف از دل تاریکی مطلق
آهسته از این روزنهٔ ریز گذشتیم
ماندیم و به همراه درختان کهنسال
بیبرگ و بر از وحشت پاییز گذشتیم
از ترس، ازین صخرهٔ خونبار پریدیم
از مرگ، ازین قاتل خونریز گذشتیم
مثل پشه افتاده به دام شب مسموم
از پنجره غلتان و گلاویز گذشتیم
ویرانهٔ فتحیم که چون صبح نشابور
از خنجر غارتگر چنگیز گذشتیم
بیهیچتر از ما شبحی نیست در اینجا
آنقدر که از سایه خود نیز گذشتیم
هدایت شده از Home.
تا ابد قراره آبسسد لیل پیپ،بیلی آیلیش،تنتاسیون،دامیانو،مانسکین،هیپهاپولوژیست و He and his friends باشم.
قبلا که انگشت اشاره اش بالا بود از معلم فیزیکش شنید که انرژی هرگز از بین نمیرود.
فقط از صندلی به لیوان تغییر شکل میدهد.
هردو خالی.
از چه میتوانست عجز خود را بیان کند؟او تنها راه ابراز خود را از دست داده بود.
کاغذهای برهنه و کلمات فروخورده؛تمسخر و تحقیر را بریاد میزدند،از تمام زمزمهها و پیچیدگیهای دروغین جملات و تعبیرهای به ظاهر زیبا بیزار بود.و میدانست حتی اگر دستش به قامت قلم برسد بازهم چیزی جز انزجار،نصیب برگه های کاهیِپراکندهای که بازماندهی تخریب افکارش بودند،نخواهد شد.
اینطوری نیست که چون نخوام،نتونم؛حتی اگه بگممیخوامم واقعا کاری از دستم برنمیاد.
راستش؛بسه هرچقدر من خواستم..