قبلا که انگشت اشاره اش بالا بود از معلم فیزیکش شنید که انرژی هرگز از بین نمیرود.
فقط از صندلی به لیوان تغییر شکل میدهد.
هردو خالی.
از چه میتوانست عجز خود را بیان کند؟او تنها راه ابراز خود را از دست داده بود.
کاغذهای برهنه و کلمات فروخورده؛تمسخر و تحقیر را بریاد میزدند،از تمام زمزمهها و پیچیدگیهای دروغین جملات و تعبیرهای به ظاهر زیبا بیزار بود.و میدانست حتی اگر دستش به قامت قلم برسد بازهم چیزی جز انزجار،نصیب برگه های کاهیِپراکندهای که بازماندهی تخریب افکارش بودند،نخواهد شد.
اینطوری نیست که چون نخوام،نتونم؛حتی اگه بگممیخوامم واقعا کاری از دستم برنمیاد.
راستش؛بسه هرچقدر من خواستم..
Some people smoke, others drink, and others fall in love, each one dies in a different way.