اتاقآسوکا"
دیدم آخر فصل شیش چی شد ولی فکر کردم بدنشو پس میگیره پس دیگه قطعا دکو مجبوره بکشتش..
ببین
اینجوری شد که دکو اشتباهی تلپورت شد و درحال برگشت بود (باید فصل هفت و ببینی که حرفامو بفهمی) اومد دید که سه ارشد آسیب دیدن (غیر از لمیلیون) و افتادن زمین به سرشو برگردوند دید که باکوگو مرده اون کارت رو هم دید بعد دیوونه شد ولی لمیلیون آرومش کرد و اون آروم شد و بعد شروع شد کلا ماجرا🤡 (شاید اگه باکوگو رو نمیدید انقد دیوونه نمیشد)
هدایت شده از واگن خلوتگاه خیالات ساکو🇮🇷
خیلیییییییی سعی کردم باهاش همذات پنداری کنمااااا خیلیییییی ولی شخصیتایی با این نظر درباره دنیا زیاد شدن و کلا نتونستم درکش کنم
شیگاراکی شاید تنکو هنوزم یه زمانی درونش بوده باشه ولی الان دیگه یه شخصیت دیگه داره..
اتاقآسوکا"
خیلیییییییی سعی کردم باهاش همذات پنداری کنمااااا خیلیییییی ولی شخصیتایی با این نظر درباره دنیا زیاد
آره درونشه تنکو
لمیلیون به شیگاراکی گفت اگه دوستی داشتی از اونا محافظت میکردی انقد به مردم آسیب نمیزدی و اون گفت:...
هدایت شده از واگن خلوتگاه خیالات ساکو🇮🇷
و بعد از دیدن استین، راستش به این فکر کردم که با حس خشم چه راحت میتونستم عین اون بشم..
ساکو تو رمانم علنا شبیه اونه.
فقط اگر من بودم به جای قهرمانا شرورا و قهرمان خائنا رو به فنا می دادم..
هدایت شده از 𝖠𝗇𝗍𝗂-𝗁𝖾𝗋𝗈/ دیسکریپشن و چک کنید
راستش من با شیگاراکی بیشتر از استین همذات پنداری کردم
چون کارای استین از دید بقیه زیادی بی نقص بنظر میومد و مثل بت شده بود بیشتر ، یجورایی حسی که شیگاراکی راجع به این موضوع داشت و حسادتشو با تموم وجود درک کردم
اتاقآسوکا"
راستش من با شیگاراکی بیشتر از استین همذات پنداری کردم چون کارای استین از دید بقیه زیادی بی نقص بنظر
هرکدوم یه جور خوبن
ولی تنکو درون شیگاراکی اگه زنده میشد اونموقع به نظرم... بهتر بود یه جورایی