هدایت شده از دانشجوییxnfpبیکارازشهررویایبلی
کهولت سن فقط اونجا که من این کتاب رو تدریس میکردم.
*CORAL*
@farsitweets
هدایت شده از محدود شدیم، بیاید زاپاس لینک تو بیو
گفت و گو های خالق و مخلوق:قسمت اول هارمونی.ج کیو:"پس تو می گی که واقعا دوستش داری؟" نویسنده بدون اینکه چیزی بگوید سری تکان داد.هنوز هم دفترچه اش را ورق می زد و به نسخه هایی بی حرکت و بی جان،ولی در عین حال زیبا ی الهه اش خیره شده بود.از صفحه ای به صفحه ی دیگر می رفت و نمی گذاشت که اتاق تنها با صدای دریچه خنک کننده هوا(کولر) پر شود.برای هر صفحه حداقل پنج ثانیه ای می گذاشت و غرق در چشمانی می شد که خودش آنها را به تصویر کشیده بود،رشته هایی از کربن رنگی و نرم که بر روی کاغذ جا مانده بودند و تصاویری نه چندان واقعی از عزیزش خلق می کردند و روح سرکش و پر جنب و جوش او را در خود محبوس می کردند.هارمونی نویسنده را زیر نظر گرفت،او واقعا مانند کلاغی منتظر برای اولین و آخرین محبوبش،به برگه ها می نگریست و به آن انعکاس چشم های آبی و تصنعی محبوبش در مردمک های قهوه ای تیره چشمانش جان می داد.قطعا دروغ نمی گفت. هارمونی.ج کیو:"پس این یکی از تفاوت های ما محسوب می شه،تو اون رو دوست داری ولی من..." از به زبان آوردن واژگان خجالت کشید؛حتی با اینکه می دانست که نویسنده همه چیز را می داند.برایش سخت بود که به زبان ساده و با چند واژه بگوید که می تواند برای وینسنت بمیرد،اگر لازم می شد واقعا برای او می مرد.تمام دل و جانش با ریسمان هایی نامرئی به بند بند او دوخته شده بودند.
هدایت شده از 𝘚𝘵𝘪𝘵𝘤𝘩𝘦𝘴
اگه اینو فردا بچه های کلاسم بخونن خودمو به سمت پنجره راهنمایی میکنم
اتاقآسوکا"
کهولت سن فقط اونجا که من این کتاب رو تدریس میکردم. *CORAL* @farsitweets
من عاشق این کتاب بودم😭