ما مبارزه دو گانه میکنیم، چون که تو باشگاهمون تو تایم ما کیک بوکس هم هست و استادمون برای اینکه تقویتمون کنه کیک بوکس هم باهامون کار میکنه🙏
هدایت شده از محدود شدیم، بیاید زاپاس لینک تو بیو
بچه ها که دارن فکر می کنن سه ساعته دارم چی تایپ می کنم/من که دارم قضیه داستانمو اینطوری با آب و تاب تعریف می کنم:
هدایت شده از محدود شدیم، بیاید زاپاس لینک تو بیو
بچه ها
یکی از داستان قدیمیام خیلی اکلیلیه
حیفم می آد این یکی رو رها کنم
در مورد اینه که تو ی روستا ی دور افتاده تو ژآپن که خیلی قشنگ و سرسبزه و دشت گل و آبشار و چی داره
بعد اینجا ی پسره به دنیا می آد که زاله
مردم اینجا هم خرافاتی
بعد دو ساعت بعد به دنیا اومدن این طوفان می آد یکم یکم مردم بدبخت می شن و اینا
همه می گن این نحسه
بچه بنده خدا هم مهربون و بی آزار
تازه ضعف بدنی هم داشت
شبیه به وینسنت بود ولی وینسنت نیست اصلا رنگ پوستشون فرق داره بعد وینسنت باشگاه می ره بچم درس خونه گودرتمنده
خلاصه هی اینو اذیت می کنن می گن نحس و فلان و بهمانه
بعد اونجا ی دختربچه ای هم بوده خانواده اش با خانواده خاله اش ولش کرده بودن تو اون روستا
***خدایا چرا دارم تو گروه تعریف می کنم
***بچه ها اینا رو جدی نگیرید ی ربع دیگه همشون رو حذف می کنم
پسره هم یکی از نوکر های بدبخت گروه های ولگرد و لات و لوت بود که سردسته اون گروه پسرخاله ی دختره بوده هم بود
بعد پسره همش بی سر و صدا می رفته کتابخونه پیش ی پیرمردی بر می گشت
همین وضعیت ادامه داشت تا سه-چهار-پنج سالی
بعد دختره دید این خیلی مدت ها زخمی می آد جریانو از پیر مرده پرسید
دختره خودش کک و مک داشت به خودشم می گفتن که نحسه
ی روز داشتن این بنده خدا رو کتک می زدن اینقدر زدنش که جونش بالا اومد دیگه اینم مقاومت نکرد می خواست زیر دست اینا بمیره راحت شه
دیگه اینم اومد نجاتش داد دستشو گرفت با هم فرار کردن بردش تو ی کلبه چوبی زخماشو می بنده و اینا با هم دوست می شن
و دوست می شن و بعد همش با هم می گذرونن دیگه بهشون قلدری نمی کنن هفت-هشت سال همینطوری می گذرن اینا هم دیگه عاشق می شن(من:حاجی من چطوری اینا رو عاشق کنم؟/مغزم:ببین اول دوستشون کن بعد ی چند سال خودشون عاشق می شن دیگه بقیه اش هم با خدا)
بعد پسره می میره
دختره خواست وسط زمستون و برف اینو ببره بیرون چون آخرین روزش توی این روستا بود و بعدش می رفت خونه ی فامیلشون توی شهر برای همین می خواست روز آخر بهشون خوش بگذره بعد طوفان شدید می شه آوار می خواد بی افته رو سرشون این اونو نجات می ده خودش می میره
تازه این شروع داستانه
اتاقآسوکا"
بچه ها یکی از داستان قدیمیام خیلی اکلیلیه حیفم می آد این یکی رو رها کنم در مورد اینه که تو ی روستا ی
فقط اونجا که گفتی بقیه اش هم با خدا😂😂
هدایت شده از محدود شدیم، بیاید زاپاس لینک تو بیو
بعدشم که طرف چند سال بعد به شکل ی فرشته بر می گرده پیش این تا ی مدت طولانی پیشش می مونه و وقتی که مطمئن می شه که بدون اون خوشبخته رهاش می کنه
هدایت شده از محدود شدیم، بیاید زاپاس لینک تو بیو
خب ببین علوم و مطالعات و ادبیات رو خوندم آیه های قرآن و بقیه اش دیگه با خدا-
هدایت شده از محدود شدیم، بیاید زاپاس لینک تو بیو
ببین حالا اینجا هارمونی سالیوان رو کشته دیگه بقیه اش با خدا-
هدایت شده از بینگو؛برین چنل توی بیو،اینجافیلتره
616.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از محدود شدیم، بیاید زاپاس لینک تو بیو
تا حالا دیدی دو نفر که همو دوست دارن یکی فرشته ای که در آرزو ی زندگیه و اون یکی دوست قدیمی و داغدارش با هم روی سقف خونه چوبی والس برقصن ؟😭❤️